غروب دلگیر

شهید مجتبی بابایی زاده

غروب دلگیری است.

جمعه به اندازه چند روز کش آمده است.

چشمانم را می بندم تا تو را تجسم کنم و صدایت را بشنوم.

تو سکوت می کنی من می ترسم .غبار روزهای دلتنگیت روی خاطراتم نشسته است. انگار تن صدایت از ذهنم رفته و فقط لبخندت مانده برایم.

دیگر با من حرف نمی زنی تا نخواهی.

نکند لبخندت را هم فراموش کنم.

می ترسم.

/ 1 نظر / 25 بازدید
وبلاگ شهید خلیل عسکری

در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است « امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است » تا لحظه‌ای پیش دلم گور سرد بود اینک به یمن یاد شما جان گرفته است