بدرقه تا بهشت

شهید مجتبی بابایی زاده

مجتبی مسافری بود از تبار عشق و ایثار و شهادت

معتکف بود در زمین تا آسمان را تسخیر کند

و آن روز ...

روزی عجیبی بود

روز تشییع ...

پیکر مطهر و معطر شهیدی بر شانه های پرمهر از جنس نور به سوی عرش خدا بدرقه شد.

و او که سر در گرو عشق مولایش حسین داشت مسافر کربلای عشق بود و سرمت، عشقبازی مردم را به نظاره نشسته بود.

و در جشن عرشیان، میهمان خدا شد.

پروردگارا! ما را در تداوم راهشان نصرت و یاری فرما. آمین یا رب العالمین

منصور بابایی

/ 4 نظر / 9 بازدید
محفل شهدا

شهدا دست ما زمینی ها رو هم بگیرید . [گریه]

بوی خاک

ای لاله ی سرخ صابرینی تو بال گشوده از زمینی در سجده خود سحر چه دیدی؟ تا عرش خدا تو پر کشیدی!

همسفر جامانده

بيا!«مجتبی جان»،دلم تنگ توست ببين در سرم،شور آهنگ توست تو رفتي و بعد از تو پاييز درد نمي‌داني اي گل،كه با ما چه كرد! و ما مانده‌ايم و دلي داغدار كجا رفتي اي روح سبز بهار؟! حضور تو سبز است و ما غايبيم تو اردو زدي،در ديار نسيم تو،اي سبز قامت!مدد كن،مدد دل افسردگي ها،بهاري شود قسم بر كرامات دست نسيم دلاور!دعا كن كه ما بشكفيم تو را جان زهرا(س) ـ شكوه يقين نظر كن به ما،حال ما را ببين دلاور!دعاكن خدايي شويم خداباور و كربلايي شويم دلاور!دعا كن بهشتي شويم ز چشم انتظاران مهدي(عج) شويم در آواز گل ها تأمل كنيم به بوي شهادت،شبي گل كنيم دعا كن كه ما نيز گلبو شويم پرستو،پرستو،پرستو شويم دلاور!غمت يادگار دل است و ياد تو اي گل،بهار دل است تو چون بوي گل مي‌وزي صبح و شام به تو اي بهار مهاجر،سلام!