دلگویه های پدر...

پسر عزیزم مجتبی تو با شهادت خواست خدایت را اجابت کردی و ما ماندیم با قلبی مملو از دلتنگیت.
هر لحظه احساس می‌کنم در گوشه و کنارم نشسته‌ای. به هر طرف که نگاه می‌کنم، در رویای افکارم تو را می‌بینم.
احساس می‌کنم هنوز صدایم می‌زنی ...

شهید مجتبی بابایی زاده
عزیز دل بابا...

در آن شب کوه های  سردشت ، چه بر شما گذشت؟ چه کسی توان آن را دارد که آن زمان و مکان، و تنهایی و غربتی را که بر شما گذشت بر خود تجسم کند؟

پسرم...

در آن لحظه به چه فکر می‌کردی؟ آیا کسی بود که سرت را بر زانویش بگذاری، تو را دلداری دهد و شهادتین را برایت زمزمه کند؟
همه دوستان دور و نزدیک ما را به صبر و بردباری گوشزد می‌کنند، چه کنم وقتی که چشم دل می‌سوزد و اشک بی‌اختیار از چشمانمان روان می‌شود، فقط رازها و ناگفتنی‌هایم را در تنهایی دلم زمزمه می‌کنم.

و حال روزها را به امید شبهای جمعه و دیدار مزارت به شب می‌آورم، تا شاهد زیارت مزارت توسط مردم اهل دل و مخلص باشم و بتوانم مزارت را در بغل بگیرم و ببوسم.

دلبر بابا خیلی دلتنگت هستم.


/ 1 نظر / 8 بازدید
محفل شهدا

به نام خدا سلام تو اون لحظه غربت ، مگه میشه امام زمان رو صدا زد و آقا نیاد ؟ مگه میشه ذکر لب مومنی یا علی باشه و امیرالمونین موقع گفتن شهادتین نیاد ؟ مگه میشه یه عمر برای بی بی دو عالم گریه کرد و خانم موقع گفتن شهادتین نیاد ؟ مگه میشه سرباز امام زمان (عج) بود و آقا نیاد ؟ شهدای عزیز دلم بینهایت تنگ شماست . بعد از شهادتتون باهاتون آشنا شدم اما سوختم و سوختم و سوختم ....... ... آقا جونم الغوث الغوث الغوث ادرکنا ادرکنا ادرکنا .....