سفرنامه مناطق عملیاتی شمال غرب 2

 فاتحان قله های افتخار گمنامند....

ساعت از هشت صبح گذشته است که از سپاه سردشت به سوی میرآباد حرکت می کنیم. بلدمان حاج خِضِر است و راننده یکی از نیروهای اوست. اولین بار شب گذشته در جلسه کوتاهی که با رنجبرزاده فرمانده سپاه شهرستان داشتیم،او را دیدم. چندان اهل حرف زدن نیست و تاچیزی نپرسی حرفی نمی زند.از شهر که خارج می شویم سرصحبت رابا حاج خضر باز می کنم و می پرسم کسی ازخانواده و طایفه تان شهید شده است؟

می گوید: بله. برادرم؛ شهید محمد که سال64 در منطقه زیوه تامین جاده بود و بدست ضدانقلاب شهید شد. همینطور پسر دایی و پسرعمه ام که آنها هم در غرب به شهادت رسیدند.حاج خضر تا میرآباد از رشادت های رزمندگان بومی منطقه می گوید. رشادت هایی که پیش از جنگ آغاز شده بود و با پایان جنگهم پرونده اش بسته نشد و همچنان ادامهدارد. او گله هم دارد. از اینکه این فداکاری ها و رشادت ها اغلب در غبار غفلت گم می شوندو کارهای فرهنگی ضعیف است.

دردهایش را کهنه، دردهای انقلاب را با لهجه شیرین کُردی میگوید و عجیب بر دل می نشیند که مرد را دردیاگر باشد خوش است...به میرآباد می رسیم. به بهداری می رویم و عکاسمان یک بسته قرص ضد تهوع می گیرد.سه تایش را خودش می خورد و یکی را هم من! تجربه پرپیچ و خم جاده پیرانشهر به سردشت و جاده پرفراز و نشیب و ناشناخته پیش رو، عامل این تدبیر پیش دستانه است!حاج خضر می گوید؛ چند سال پیش ضدانقلاب چنان گستاخ شده بود که در فاصله یک کیلومتری پشت میرآباد، به نیروها کمین میزند و شش تن را به شهادت می‌رساند.

 مسیرمان را به سمت ارتفاعات غربی ادامه می دهیم. جاده خاکی است و از میان درختان جنگلی می گذرد.

به اولین نقطه ای که می رسیم روستای سیپکان است. در میدان روستا پیاده می شویم. حاج خضر می گوید؛ دو سال پیش باید با ستون کشی نظامی و پای پیاده به سیپکان می آمدیم. مردی میانسال که در سایه دیوار نشسته بلند می شود و جلو می آید. نامش بایزید کریمیان و مسئول مخابرات و پست روستاست. می گوید سیپکان حدود 52 خانوار و 360 نفر جمعیت دارد. از حضور سپاه در منطقه و تاثیر آن بر زندگی آنها می پرسم و بایزید دستهایش را بلند می کند و می گوید: خدا خیرشان بدهد. خدا پیروزشان کند.

حاج خضر از مشکلات روستا می پرسد و او می گوید؛ آسفالت جاده و فاضلاب، مهم ترین دغدغه مردم است.حاج خضر شماره اش را به او می دهد و میگوید بعداً تماس بگیر تا پیگیر کارتان شوم. درحین صحبت سر و کله بچه های روستا هم پیدا می شود و دورمان جمع می شوند. یکی شان گلبهار است که خود را به پدرش چسبانده و شادمانه می خندد. تقریبا حرف هایمان به پایان رسیده و مشغول گرفتن عکس یادگاری هستیم که چند ماشین نظامی از سمت ارتفاعات وارد روستا میشوند. نیروها پشت ماشین ها نشسته اند و گرد و خاک سر و صورتشان را هم پوشانده اما چهره ها خندان است و مصمم به نظر می‌رسد.

از روستا به سمت بالا حرکت می کنیم و به پاسگاه مرزی سیپکان می رسیم. پاسگاه تنها نامش مرزی است، چرا که تا مرز واقعی گویا 30 کیلومتری فاصله دارد. پاسگاه که تا عملیات سال گذشته دراختیار ناجا بود، اینک تحویل یکی از تیپ های تکاورنیروی زمینی است. صدای مداحی دلنشینی از بلندگوی پاسگاه در حال پخش است. توقفمان چند دقیقها ی بیشتر طول نمی کشد. اطلاعات لازم را می گیریم و به راه می‌افتیم. حالا دیگر وارد منطقه عشایری هلوه شده ایم. تا پارسال منطقه تنها یک راه مال رو داشته که برای ماشین ها قابل تردد نبوده است. جاده خاکی مانند ماری که سر و دمش پیدا نیست بر گرده تپه ها پیچیده و تا جایی که چشم کار می کند ادامه دارد.در دامنه یکی از تپه ها دو چادر عشایری به چشم می خورد. توقف می کنیم و حاج خضر ازهمان بالا شروع می کند به فریاد زدن؛ کاک علی...کاک علی...از تپه به سمت پایین سرازیر می شویم.

 ادامه دارد....

/ 0 نظر / 41 بازدید