یادی از روز تشییع و تدفین شهید مجتبی بابایی زاده

شب قبل از تشییع شهید بابایی خواب دیدم ولی تا روز تشییع مردد بودم.

معلوم نبود چه شرایطی پیش میاد شاید موقع تشییع اینقدر شلوغ بشه که دستم به تابوت شهید هم نرسه چه برسه به عهده دار شدن دفن مجتبی، تصمیممو گرفتم از و پدر شهید و برادران اجازه گرفتم که مجتبی را خودم دفن کنم.

صبح روز 17 شهریور 90 آفتاب به شهری تابید که قرار بود مردمش حماسه ای از جنس مجتبی خلق کنن.

جمعیت درب منزل شهید و خیابان اصلی هر لحظه بیشتر می شد.

گروه مارش سپاه و ارتش روبروی حجله شهید آهنگ های غمگین می نواختن که مو به بدن آدم سیخ می شد و اشک از چشمها جاری . پدر شهید بی تاب بود ساعت حدود 9 پیکر شهید رو با آمبولانس آوردن.

خداحافظی آخر

مجتبی را برای آخرین بار به خانه بردن برای خداحافظی مادر و خواهر و همسرش در خانه منتظرش بودن، مجتبی از این خونه دو هفته پیش از پدر و مادر و خانواده خداحافظی کرده بود تا از پرچم و میهن دفاعی جانانه بکنه و حالا داشتن اونو پیچیده در همون پرچم از در می اوردن داخل خونه. به رسم خوش آمدگویی پدر شهید، گوسفندی جلوی پایش قربانی کرد. محشری به پاشد . فقط یادم میاد جلوی تابوت راه رو باز می کردم تا داخل خانه و فریاد می زدم یا حسین ... یا حسین، مجتبی اومد...

ازدحام جمعیت قیل از تشییع

 بوی و دود اسفند فضا را پر کرده بود محوطه اول تشییع رو شستشو داده یودن و پر شده بود از تاج گلها و دسته گل.

در طول مسیر مونده بودم برم طرف تابوت شهید و متبرک شدن به اون تا بهشت زهرا(ی اندیمشک) یا مواظب پدر شهید  در طی مراسم باشم. به جهت علاقه ای که به پدر مجتبی داشتم روز تشییع زیر بغلش را گرفتم و در مسیر بیشتر مواظب اون بودم .

چون هوا گرم بود و ترس از این بود که مراسم تشییع طولانی بشه مقداری از مسیر تابوت با آمبولانس منتقل شد.

تشیع پیکر شهید بابایی

وقتی نزدیک های مسجد حضرت ابوالفضل (ع) شدیم تابوت رو از آمبولانس خارج کردن ، دیگه اون جمعیت آرام ، قابل کنترل نبود.

شهید مجتبی بابایی زاده

این مسجد سالها شاهد فعالیت های مجتبی بود و حالا گلدسته های مسجد به مجتبی حسودیشون میشد.

وسطهای مسیر پدر شهید رو به یکی از اطرافیان سپردم و تاکید کردم مواظبش باش.

دوان دوان به طرف بهشت زهرا (ی اندیمشک) حرکت کردم بارها این مسیر رو بارها پیاده رفته بودم ولی اون روز مثل اینکه مسیر طولانی تر شده بود. با اینکه تند تند میرفتم باز تا نزدیکیهای بهشت زهرا جمعیت توی مسیر بود.

به بهشت زهرا که رسیدم دست کمی از مسیر نداشت از لابلای جمعیت خودمو به شیر آب رسوندم . پاهامو که طی مراسم تشییع برهنه بود رو شستم. وضو گرفتم و به طرف قبری که تا لحظاتی بعد قرار بود معبری به بهشت بشه حرکت کردم.

قبلاً خیلی مراسم تدفین رو از نزدیک و بالای سر قبر دیده بودم ولی اولین بار بود برای تدفین داخل قبری می شدم.

اطراف قبر هم شلوغ بود. آشنایی در بین افراد اونجا ندیدم فقط آقا موسی رو که موقع کفن کردن مجتبی توی سرد خونه  و غسالخونه دیده بودم رو شناختم و حالا هم  مامور کندن و آماده کردن قبر بود. بنده خدا خیلی زحمت کشیده بود.

این آقا موسی هم داستان خودش رو داره خیلی به قبور شهدا ارادت داشت . تعریف می کرد سالها قبل به واسطه توسل به شهدا گرفتاریش برطرف شده بود و حال وقتش رو وقف شهدا کرده بود. پنجشنبه ها همه قبر ها را می شست و آماده میکرد برای خانواده ها و زائران.

تشیع پیکر شهید بابایی

به آقا موسی سلام کردم و رفتم داخل قبر و چند دقیقه ای جایی که قرار بود مجتبی آنجا آرام بگیرد، دراز کشیدم. روبروم در قبر کناری به فاصله 20 یا 30 سانت پیکر شهید عزت الله حسین زاده بود. (مجتبی خیلی دوست داشت اگر شهید شد در کنار پسر عمه اش دفن شود که این آرزوی قشنگش بر آورده شد) و حالا بعد از 27 سال که روی این قبر فاتحه می خواندم ، توی قبر در نزدیک ترین فاصله با شهید عزت بودم. این توفیق را هر روز یادآوری می کنم.

کم کم جمعیت دور و بر قبر زیاد شد . صدای بلندگوهای مراسم بگوش میرسید. خیلی زمان به کندی می گذشت انگار ساعت هم عجله ای برای گذشتن نداشت.

با اینکه روی محوطه شهدا سایه بان بود ولی هوا خیلی گرم بود مخصوصا داخل قبر با اون جمعیت دور و بر.

تشیع پیکر شهید بابایی زادهنگران پدر شهید بودم که وقتی صداش رو شنیدم به طرف صدا برگشتم زودتر اونو اورده بودن خیالم راحت شد خیلی خوشحال شدم. نشسته بود کنار قبر و گفت تو رفتی توی قبر؟... این سنگ ریزه ها رو بیرون بنداز سعی کن خاک نرم داخل قبر باشه و زیر سر شهید خاک نرم بریز... دستمو گذاشتم روی پاش و گفتم خیالت راحت ...

تشیع پیکر شهید بابایی

مصطفی (برادر بزرگتر شهید)هم داخل قبر شد و در سمت پایین قبر ایستاد. با نزدیک شدن تشییع کنندگان ازدحام اطراف قبر هم خیلی زیاد شد. چند بار خاک و سنگ ریزه زیر پای جمعیت می ریخت داخل قبر و ما اونا رو بیرون می ریختیم، بعضی ها هم به تبرک خاک از داخل قبر می خواستنکه بهشون میدادیم.

پیکر مطهر رو اوردن و منتظر اقامه نماز بودیم، خیلی طول کشید. اطراف قبر اینقدر شلوغ بود که نفس کشیدن رو سخت کرده بود. بعضیا با چفیه بادمون میزدن .

یک لحظه همسر شهید و چند خانم دیگه اومدن بالای سر قبر ولی بر اثر فشار جمعیت رفتن عقب.

توی اون شلوغی صدای مادر شهید رو شنیدم که خودشو به قبر رسونده بود و خیلی بی تابی می کرد.

تشیع پیکر شهید بابایی

انتظار تموم شد و پیکر مطهر شهید رو اوردن نزدیک. ابتدا مصطفی پیکر رو گرفت و بطرف من داد. لحظه ای رسید که ای کاش زمان متوقف می شد . پیکر شهید رو در بغل گرفتم و آروم خم شدم تا داخل قبر بذارم نمی دونم چرا توی اون همه هیاهو فقط صدای مجتبی مجتبی گفتن مادر شهید توی گوشم بود.

وقتی بند کفن رو باز میکردم تا صورت ماه گونه مجتبی رو روی خاک بذارم لحظه به لحظه خوابم برام تداعی می شد. کفن رو از دور سر شهید باز کردم و خاک زیر سرش بر چهره اش بوسه زد.

سربند سبزی که یادم نیست چی روش نوشته بود دور سرش بود.

تشیع پیکر شهید بابایی

از هر طرف چیزی میدادن برای اینکه با شهید دفن بشه یا براشون تبرک کنیم، یکی چفیه می داد یکی زیارت عاشورا داد روی سینه زخمیش گذاشتم یکی هم تربت و مهر کربلا می داد...

تشیع پیکر شهید بابایی زاده

چفیه ای همراهم بود رو در طول مراسم تدفین روی صورت مجتبی گذاشتم تا توی فشاری که جمعیت می آورد خاک روش نریزه.

آماده شدیم برای تلقین اسمع افهم.... انگار تلقین را برای خودم می خوندن. شانه های مجتبی را تکان می دادم و باز اسمع افهم ... شانه هایش چه سبک شده بود.

سبک از بار سنگنی که از دوشش افتاده بود و سبب پروازش شده بود.

حالا این بار بر روی دوش تک تک ماست.

تلقین که تموم شد چفیه که حالا آغشته به بوی بهشت بود رو برداشتم به رسم یادگاری...

دلم نمی آمد لحد ها رو بذارم ولی باید می شد. آخرین لحد را که گذاشتم غم عجیبی تو دلم افتاد . حالا دیگه هر که هر چیزی می گفت برام نا مفهوم بود. همه چیز چه زود تموم شد.

بعد یک سال بیشتر لباسهایی که اون موقع تنم بود رو می پوشم. چفیه رو هم گذاشتم برای روز نیاز...

حالا هر وقت یاد مجتبی می افتم  یاد صورتش قبل از گذاشتن لحد می افتم.

ای کاش مجتبی هم آخرین لحد منو بذاره آخه حالا دیگه به گردن هم حق داریم...

تشیع پیکر شهید بابایی زاده

پرچمی زیبایی که دور تابوت بود رو روی خانه جدید مجتبی پهن کردیم...

مجتبی منزل نو مبارک

چه زود یک سال از آن روز رویایی گذشت.

التماس دعا

/ 7 نظر / 43 بازدید
شهیده

سلام آقا مجتبی شهادتت مبارک غم سنگینی با خوندن این متن بر دلم نشست ، خدا به شما و خانواده شهید صبر بده سلامم را به آقا مجتبی ، خانواده و همسر شهید برسانید . التماس دعا

سربازگمنام

هر آرزو که داری اینجا ز حق طلب کن چون خانه شهیدان از هر بدی مبراست تطهیر کن تو خود را در این مکان چو آیی زیرا که روح پاک مهمان حق در اینجاست........... التماس دعا

همسفر جامانده

سلام و خدا قوت متن خیلی زیبای نوشتید خدا اجرتون رو بده ...[گل]

میلاد طالبی

شهدا اصحاب آخرالزمانی سیدالشهدایند... خداوند ایشان و یارانش را رحمت و ما را از شفاعت ایشان بهرهمند سازد. لینک شدید. یه خواهش: میشه کد روزشمار شهادت شهدای امنیت و اقتدار رو به من هم بگین؟

همسنگر بسیجی

سلام سلام بر شهیدان سلام بر مخلص ترین، پاک ترین، ناب ترین، بهترین، زلال ترین، بندگان خدا سلام بر شهید مجتبی یاعلی

محمد

سلام خسته نباشید اجرتون با شهدا آقا ما دیگه نظر نمیذاریم فکر نکنید دیگه نمیایم به وبلاگ سر بزنیم،تقریبا هر روز میایم به وبلاگ. می خواستم بپرسم غیر از اون دی وی دی دیگه فیلم از شهید بابایی و شهدای صابرین ندارین؟ خیلی ممنون از مطالب خوبتون