سفرنامه مناطق عملیاتی شمالغرب 4

از تجهیزات به جامانده شان که در سطح بالایی هم هستند. و از تله های انفجاری بسیاری که درمنطقه کشف کرده اند و خفت و خواری دشمن وقتی مجبور به فرار شدند.حجم و نوع استحکامات دشمن نشان میدهد آنها سال ها اینجا مستقر بوده اند و خیال اینکه روزی مجبور شوند این ارتفاعات و سنگرها را ترک کنند را هم نمی کردند. درست به همین دلیل بود که این عقب نشینی ها حتی باعث اختلافات شدید داخلی دشمن نیز شده است.

بشکلی که به گفته بچه ها، اکنون 10 تن ازآنان جدا شده و در منطقه آواره هستند چرا که برایشان قابل هضم نبوده که بعد از آنکه سال ها عمر و جوانی خود را به دنبال آرمان و خیالی باطل در این کوه ها تلف کرده اند، حالا باید سرافکنده به دره ها بخزند. در بالاترین نقطه دوربینی روی سه پایه نصب است که با آن می توان کیلومترها را دید.

پشت دوربین می ایستم و نگاهی به پایین دره و مقرهای ضدانقلاب می اندازم. تحرک خاصی دیده نمی شود جز چند نفر که در رودخانه ظاهرا مشغول شنا کردن هستند.از نیروهای مستقر در منطقه می پرسم غارهایشان کجاست و آنها هم ارتفاع مجاور را نشان می دهند. سه نفر از نیروها با ما همراهمی شوند و به سمت ارتفاع مورد نظر حرکت می کنیم. ظاهرا نزدیک است اما وقتی می رویم، متوجه می شویم چندان هم نزدیک نیست!

 در این ارتفاع هم سنگرهای مختلفی وجود دارد. نرسیده به قله و در جایی که بین صخره های بلند استتار شده یک دهنه به چشم میخورد.  

کنار دهنه غار هم یک شکاف است. شکاف به اتاقکی نسبتاً بزرگ ختم می شود که گویا محل نگهداری مواد غذایی بوده و هنوز هم بوی خوراکی از آن به مشام می رسد. هوای بیرون گرم است اما اتاقک سنگی، خنکای مطبوعی دارد.از دهنه غار وارد تونل می شویم. با خم شدن به راحتی می توان در تونل تردد کرد. پس ازطی حدود 10 متر، تونل دو شاخه می شود. سمت راست وارد یک اتاق می شویم. اتاقی حدودا به ابعاد 3 در 3 و ارتفاع 2 متر.برای جلوگیری از نفوذ رطوبت، کف، سقفو دیوارهای اتاق با پلاستیک کاملاً پوشانده شده است.

روی یکی از دیوارها چوب لباسی هم نصب شده و شانه ای شکسته در کف اتاق به چشم میخورد. بچه ها با چراغ قوه سقف اتاق را نشانمان می دهند. لکه هایی از خون خشک شده برپلاستیک سقف دیده می شود. می گویند اینجا یکی از اشرار با نارنجک خودکشی کرده است.جای ترکش ها هم دیده می شود.چند متر جلوتر هم یک اتاقک کوچک تردیده می شود که سفیدی سنگ های دیوارهیک طرف آن نشان می دهد قصد توسعه اتاقک را داشته اند.

از خروجی تونل بیرون می آییم. یکی از سنگرهای تعبیه شده در این ارتفاع، بین دو صخره بلند واقع شده و سنگچین است. دردیواره سنگچین شده، سوراخی کوچک برای تکتیرانداز باز گذاشته اند. محل نشستن نفر بسیارمناسب است. پشت سنگر می‌نشینم و از سوراخ نگاه می کنم. موقعیت بسیار مناسبی دارد و یک نفر به راحتی می تواند از این بالا، ده ها نفر را درپایین ارتفاع زمین گیر کند.

به محل استقرار نیروها برمی گردیم. نیروهای قبلی مشغول بستن بار و بنه هستند و نیروهای جدید و تازه نفس دارند خودشان را می رسانند تا موقعیت را تحویل بگیرند. فرج الله که فرمانده نیروهای قبلی است، تجهیزات و وسایل را تحویل می‌دهد. نیروهای جدید با بچه ها خوش و بش می کنند. چند عکس یادگاری می گیریم و راهی میشویم. به ارتفاع کوترال می‌رسیم و از آن میگذریم.  

حال دیگر وارد دشت زیبای وزینه شده ایم. دشتی حاصل خیز و سرسبز که تا سال گذشته به دلیل حضور ضدانقلاب در ارتفاعات ناامن بود و حالا مزارع افتاب گردانش مژده زندگی دوباره می دهد.اولین نقطه ای که سال گذشته به دست رزمندگان نیروی زمینی سپاه فتح شد، مروان بود و اولین شهید عملیات نیز در همین عملیات به فیض شهادت رسید؛ شهید رحمت دادوند ازنیروهای بومی سردشت که حالا ارتفاع را به نام اوموقعیت شهید رحمت نامگذاری کرده اند.

حاج خضر و رسول هم در این عملیات شرکت داشته اند و می گویند؛ عملیات سختی بود و تپه در یک روز سه بار دست به دست شد. دشمن بالای قله بود و ما باید از پایین به آنها حمله می کردیم.

رسول در این عملیات از ناحیه سر مجروح می شود. سرش 18 بخیه می خورد اما 20 روز بعد باز در میدان جنگ حاضر است. رحمت حدودا 30 ساله و بسیجی بود. آر پیجی زن بود. آنقدر شلیک کرد تا موشک هایش تمام شد. اسلحه دوستش را برداشت و رفت جلوو می جنگید. تیر سینه اش را شکافت و پیکرشبر صخره های سخت آرام گرفت.

دشمن در این عملیات 8 کشته داد و درنهایت ارتفاع به دست رزمندگان فتح شد. فتح ارتفاع با دادن یک شهید و گرفتن 8 نفر تلفات از دشمن، پیروزی شیرینی بود و نوید فتوحات بزرگ تر می داد. حالا دیگر به قوطمان رسیده ایم. از حاج خضر می‌خواهم ماجرای درگیری و فتح قوطمان را برایم بگوید و او اینگونه روایت می کند؛ چند روز بعد از فتح مروان آمدیم سمت قوطمان. بعدازظهر بود که دستگاه های مهندسی شروع کردند به جلو رفتن و احداث جاده. قرار بود جاده را تا روستای دولتو ادامه دهیم.

نیروهای ما هم به عنوان اسکورت حضور داشتند. حدود ساعت سه بود که درگیری شد و تا صبح فردا ادامه داشت .در این درگیری مصطفی ملایی و عبدالله ملکری شهید شدند. شب را در منطقه ماندیم. ضدانقلاب قله را ظاهرا تخلیه کرده بود اما این یک حرکت فریب بود.  رفته بودند پشت قله سنگر گرفته بودند و داخل پایگاه را هم کلاً تله کرده بودند. چند نفراز بچه های تیپ 33 رفتند بالا که بر اثر همین تله ها زخمی شدند و دو نفر هم شهید شدند.

درگیری در این ارتفاع خیلی شدید بود اما بچه ها جانانه جنگیدند و آنها را پس زدند. در همین جا بود که سمکو یکی از فرماندهان ارشد ضدان قلاب به هلاکت رسید.

آخرین منطقه ای هم که سال گذشته آزاد شد، ارتفاع جاسوسان بود.

ارتفاعی که اکنون به یاد رشادت شهید محمد جعفرخانی و یارانش، به همین نام نامگذاری شد.

جاسوسان برای دشمن اهمیتی حیثیتی داشت اما دشمن وقتی جسارت و شجاعت رزمندگان را دید، دریافت چاره ای جزآنکه سرتسلیم در برابر رزمندگان فرود آورد، ندارد و با ذلت و خواری هر چه تمام تر مجبور به ترک منطقه شد.

در ادامه مسیر به یک دژبانی می رسیم. دژبان اجازه عبور نمی دهد و می گوید باید مجوز عبورداشته باشیم. می گویم؛ برادر! این دو نفری که همراه ما هستند خودشان مجوزند! اصلاً اینها این مناطق را از دست ضدانقلاب آزاد کرده اند!

می گوید؛ مامورم و معذور! برگ ماموریت را نشان می دهیم. بالاخره رد می شویم. روی تپه پاسگاه بزرگ دولتو به چشم میخورد و در پایین دره هم روستای دولتو. یکی از تیپ ها در منطقه استقرار دارد. مسئول اطلاعات تیپ را می بینیم و سلام و علیکی می کنیم. لباس کردی پوشیده و با بی سیم هماهنگی های لازم را انجام می دهد. راهمان را به سمت روستای معروف دولتو ادامهمی دهیم. روستای دولتو را شاید بتوان معروفترین روستای جبهه های غرب در دوران دفاعمقدس دانست. در آن دوران که غرب جولانگاه ضدانقلاب بود و هر که با نظام نوپای جمهوری اسلامی همکاری و یا حتی همدلی داشت، از گزند و کمین ضدانقلاب در امان نبود.

روزی نبود که چند کمین در جاده های منطقه اتفاق نیفتد و یا به پاسگاهی و مقری داخل شهرها حمله نشود. در این میان دولتو زندان مخوفش داستانی شنیدنی و البته غمبار دارد.در حاشیه روستا، ضد انقلاب زندانی را بوجود آورده بود که محل نگهداری و شکنجه اسیرانی بود که در کمین ها به دست آنها می افتادند.

ازپاسداران و ارتشی ها گرفته تا بچه های جهاد و حتی مردم محلی منطقه. زندانیان هر روز مجبور بودند بیگاری کنند واز حقوق اولیه یک انسان نیز برخوردار نبودند و به بهانه های مختلف و واهی نیز تحت شکنجه هایی سخت قرار می گرفتند. هر از گاهی نیز دادگاهی مضحک برگزار می شد و چند نفر به جوخه آتش سپرده می شدند. هدف اصلی این اعدام ها هم، زهرچشم گرفتن از سایرین و کنترل جمعیتی زندانیان بوده است!

معدود افرادی که موفق به فرار یا آزادی اززندان دولتو شدند، خاطراتی شنیدنی و دردناک ازاین زندان بی رحم در خاطر دارند که برخی از آنها نیز به رشته تحریر درآمده است.بمباران زندان دولتو، یکی از فاجعه هایی بود که رژیم بغداد با همکاری حزب دمکرات و گروهک کومله انجام داد. در اردیبهشت ماه سال 1360 ،جلیل گادانی، فتاح کاویانی و ایرج سلطانی ) خلبان فراری(، به نمایندگی از طرف حزب دمکرات و عبدالله مهتدی و ابراهیم علیزاده از طرف گروهک کومله با سرهنگ عیار عبدالرضا و رشید صالح )ازافسران حزب بعث عراق مستقر در اداره استخبارات کرکوک( ملاقات کردند.

در این ملاقات، بر سر بمباران زندان دولتو توافق شد که عده ای از نیروهای سپاه پاسداران،کمیته، ارتش و جهادسازندگی، و تعدادی ازنیروهای بومی طرفدار جمهوری اسلامی درآن محبوس بودند. براساس این توافق، هفدهم اردیبهشت ماه سال 1360 ، زندانیان برخلاف هر روزکه به بیگاری برده می شدند، در حیاط زندان نگه داشته شدند و نگهبانان زندان نیز از پنجاه نفر به دوازده نفر کاهش یافتند.

صبح آن روز، هواپیماهای عراق، با هدایت حزب دمکرات و گروهک کومله ، ساختمان زندان را بشدت بمباران کردند. طبق گفته بازماندگان فاجعه، نیروهای حزب دمکرات و گروهک کومله، نجاتی‌افتگان را از ارتفاعات هدف قرار می دادند و در مجموع، صدوسی نفر را شهید و مجروح کردند. حزب دمکرات و گروهک کومله در مقابل واکنشهای مختلف ، در مورد این جنایت، همکاری خود را با رژیم بعث عراق انکار کردند و عبدالرحمن قاسملو و عبدالله مهتدی به رغم همکاری گسترده حزب و گروهک کومله با رژیم عراق، جنگ ایران باعراق را بهانه ای برای سرکوب کردها می دانستند و به همین بهانه در آغاز جنگ عراق با ایران، حزب دمکرات کردستان و گروهک کومله، آمادگی مزدوران خود را برای همکاری با ارتش عراق اعلام کردند.

جاده بالا و پایین می شود و من در ذهن خود سعی می کنم فضای روستا را در سه دهه گذشته ترسیم و حال و هوای اسیرانی را که به سمت زندان دولتو می رفتند، در ذهن خود مجسم کنم. کارسختی است و نمی توان حس آنان را درک کرد. از کوچه باغ های سرسبز و زیبا می گذریم و وارد روستا می شویم.

وقت استراحت است و افراد کمی در کوچه ها دیده می شوند. جلوی یکی ازخانه ها توقف می کنیم. حاج خضر پیاده می‌شود و سراغ ماموستا را می گیرد. ظاهرا خانه نیست. درمرکز روستا پیدایش می کنیم. شلوار کردی به پا دارد و کلاهی سفید بر سر که نامش را نمی دانم. ماموستا اسماعیلی بعید است بیش از چهل سال داشته باشد. در سایه ایوان یکی از منازل می نشینیم و گپی می زنیم. ماموستا از دولتو می گوید و مردمی که گر چه محرومند اما دل در گرو نظام دارند.

کم کم سر و کله بقیه هم پیدا می شود. کنارهم لبه یکی از پشت بام ها می نشینند و به حرفهای ما گوش می دهند. ماموستا نداشتن یک مکان ورزشی برای جوانان روستا و محرومیت از صدا وسیمای جمهوری اسلامی را مهم ترین مشکلات فرهنگی دولتو معرفی می کند. صحبت هایمان تمام می شود و از ماموستا خداحافظی می کنیم.یک نگاه به پشت بام ها مؤید حرف هایماموستا اسماعیلی است.  

از دولتو به سمت آخرین روستای مرزی میرویم. روستای گوره شیر. در میدان روستا توقف می کنیم. چند نفر از اهالی می‌ایند و سرصحبت بازمی شود. گوره شیر تقریبا هیچ چیز ندارد. نه آب،نه برق، نه مدرسه و. ..روستایی با حدود 40 نفر جمعیت که تاهمین امسال جاده نیز نداشته است و مردم آنبا عراق راحت تر از ایران رفت و آمد داشته اند .سردار اوصانلو تنها مسئولی است که به این روستا پاگذاشته و قول هایی به مردم داده است که اولین آن جاده بوده و عملی هم شده است. قادر یکی از اهالی روستاست. از او می پرسم کارتان چیست و او هم به راحتی می گوید قاچاق گازوئیل. می پرسم چند می خرید و آن طرف چندمی فروشید؟ می گوید هر بشکه 20 لیتری 13هزار و پانصد تومان دستمان می رسد و آن طرف14500 می فروشیم. تازه ضدانقلاب هم برای هرقاطر 2000 هزار تومان باج می گیرد!می گویم اینجا که شرایط مساعد است چرا کشاورزی و دام پروری نمی کنید؟ می گوید امکانات نداریم. تراکتور نداریم. اصلا تا همین چند وقت پیش جاده هم نداشتیم. زمین هایمان خالی مانده اند.

.خانه های گوره شیر نسبت به دولتو، محقر و ساده اند اما یک نقطه مشترک دارند؛ دیش های ماهواره!از قادر می پرسم وقتی برق ندارید این دیشها برای چیست؟! می گوید: شب ها دو-سه ساعت موتور برق روشن می کنیم. دوست داشتم با تک تک اهالی روستا حرف می زدم و پای درد دل هایشان می نشستم اما مجالی نبود و باید می رفتیم.

کنار روستا رودی زیبا در جریان است که ظاهرا خط مرزی هم محسوب می شود. از کنار رودخانه راهمان را ادامه می دهیم. نقطه بعدی روستای قاسم رش است. روستایی نسبتا بزرگ که بازارچه ای مرزی هم دارد. ظاهراً بازارچه از ساعت 9 صبح تا یک ظهر فعال است. اجناس از عراق وارد می شود و اینجا توسط مردم محلی خریداری می شود.

اغلب هم پوشاک و لازم ارایشی و مواد خوراکی و. ..با ورود به قاسم رش، جاده هم آسفالته میشود و ما راه سردشت را در پیش می گیریم. وقتی می رسیم چیزی به غروب آفتاب نمانده است.

 گرد و خاک سر و صورتمان را پوشانده و من نمی دانم چطور باید از حاج خضر و رسول که با زبان روزه ما را در این سفر یک روزه اما طولانی و پر فراز و نشیب همراهی کردند، تشکرکنم. فرصت کوتاه بود و دیدنی ها و شنیدنی ها بسیار. خوشحال بودم که از نزدیک با گوشه ای از مجاهدت های رزمندگان نیروی زمینی آشنا شدم و دلگیر از آنکه نتوانستیم به خیلی جاها سربزنیم. از عملیات سال گذشته و دستاوردهای بی نظیرش بی خبر نبودم اما حالا که از نزدیک و با چشم خودم برخی چیزها را دیده بودم، غرور وحسرتم د وچندان شده بود.

غروری ناشی از این همه مردانگی و مجاهدت رزمندگان گمنام و بی ادعای نیروی زمینی و حسرت اینکه این همه ایثار و مجاهدت در این قله ها و دره ها رخ دادهو کمتر کسی از آنها مطلع است. کاش مردمانیکه در چهار گوشه این سرزمین و در پایتخت، درامنیت و آرامش به سر می برند، می دانستند که این ارامش ارزان به دست نیامده و برای تامین وحفظ این نعمت ارزشمند و حیاتی، چه خون هاکه ریخته نشده و چه فرزندان معصومی که یتیم نشده اند...

قرار است صبح عازم منزل شهدای بومی سردشت شویم.  چهار شهیدی که رشادت ها آفریدند اما مظلوم و گمنامند... گویا مظلومیت رزمندگان و جبهه های غرب، تنها به دوران دفاع مقدس محدود نیست و این دیار و مجاهدانش باگمنامی و غربت پیوندی دیرینه دارند. بی شک عقاب های کوه های منطقه، به رشادت رزمندگانی که بر قله های افتخار ایستاده اند، رشک می‌برند.

/ 4 نظر / 123 بازدید
شهید حسن حسین پور

لطفاَ به مطلبی که اطمینان ندارید منتشر نکنید من به عنوان همسر شهید اعلام می کنم این آقا از کجا می دونستن که شهید بچه دارن و من خبر ندارم . پس معلوم می شه که شما شهدا را نمی شناسین و فقط شعار می دین حیف اونا که گرفتن و برای شما ... اگه مطلب رو اصلاح نکنید شخصاً پیگیری می کنیم

شهيد مهدي مولانيا

خدا یعنی خدا یعنی پرستیدن ستایش کلید مشکلات یعنی گشایش خدا یعنی ترانه های احساس اون کسی که همیشه تو رو می خواس خدا یعنی اذان را گوش دادن نماز را لحظه ای با عشق خواندن

نراقی

سلامپبسایر جالب بود کیفور شدم لطفا عکس هم از منطقه بگزارید با عکس مطالب پر شور تر میشه

رضا

سال نود یکی دو روز بعد از درگیریهاخودم تا قاسم رش رفتم اما چون رسمی نبودم هیج جا قبولم نکردند...افسوس ماندو بس....