سفرنامه مناطق عملیاتی شمالغرب 3

فاتحان قله های افتخار گمنامند....

کاکعلی از دور دستانش را باز می کند و به استقبالمان می آید. در دامنه تپه مجاور ده ها کندوی زنبورعسل، منظم چیده شده اند. کاک علی پنج فرزند دارد. جوان همراه کاک علی، دامادش حسین است.حسین ساکن روستای قبرحسین و آرایشگر است. با او هم کلام می شوم و می پرسم؛ زندگی شما در اینجا چه فرقی با پیش از عملیات سال گذشته کرده است؟ حسین با ذوق می گوید؛ اصلاً قابل مقایسه نیست. قبلاً نه راهی بود و نه امنیتی. باید به سختی و فقط سالی چند بار برای دیدن خانواده زنم می آمدیم اما حالا تقریباً هر هفته بهشان سر می زنیم. حسین نگاهی عمیق به جاده می کند، سری تکان می دهد و با حسرتی که گویا از عمق دلش می آید، می گوید؛ کاش این جاده را 10 سال پیش کشیده بودند.کاک علی که 10 سال است در این منطقه کار و زندگی می کند، می گوید؛ من در این مدت هیچ بدی از سپاه ندیدم و سپاه همیشه کمک حال مابوده است. این جاده هایی هم که کشیده شده خیلی به مردم کوچ نشین منطقه کمک کرده است. دراین منطقه بیشتر از 300 خانوار کوچ نشین زندگی می کنند. مردم منطقه از سپاه محبت دیده اند و سپاه برای آنها پدری کرده است. عشایر از سپاه خیلی راضی هستند. دو تا از پسرهای خودم بسیجی هستند.

کاک علی اصرار دارد که صبحانه ای به ما بدهد.کتری را هم روی آتش هیزمی می گذارند. بدم نمی آید در آن طبیعت زیبا و بکر، از عسل های شیرین کاک علی بچشم اما وقت اندک است و راه بسیار و در ضمن حاج خضر و رسول روزه اند و اگر وقت هم داشتیم، دور از انصاف و آداب همسفری بود. باکاک علی و خانواده اش خداحافظی می کنیم و راه میا فتیم. کمی جلوتر دو چوپان را می بینیم که پای پیاده در جاده می روند. یکی شان جوان است و دیگری نوجوان. سوارشان می کنیم. چوپان جوان خضر قادری است. می گوید تابستان ها اینجاییم و زمستان می رویم قبر حسین.

می پرسم چرا نام روستایتان قبر حسین است؟- می گویند یکی از اصحاب پیامبر که نامش حسین بوده، در این منطقه شهید و در روستا دفن شده. الان اثری از قبرش نیست اما مردم به همین خاطر نام روستا را گذاشته اند قبر حسین.حدود 10 چادر با گله ای گوسفند در پایین تپه ها دیده می شود. چوپان می گوید ما همینجا پیاده می شویم، ماشین توقفی می کند آنها تیز و فرز در دامنه تپه از چشم ما پنهان می شوند.عکاس دوربینش را به سمت چادرها نشانه رفته و تند تند شاتر می زند. دوربین را می آورد پایین و با نارضایتی می گوید؛ عکاسی کردن از همان دو چادرکاک علی فقط یک روز وقت لازم داشت.حاج خضر می گوید این جاده را گروه 53مهندسی احداث کرده و کارش هم دو ماه طول کشیده. آن هم در سرمایی بسیار سخت که زمین پر از برف و گل بوده است. از کنار قله کوترال میگذریم. یک لودر در حال کار کردن است و جاده راعریض و اشکالاتش را رفع می کند.راننده لودر رضا علیزاده است. یکی از نیروهای جوان گروه مهندسی 53 پیامبر اعظم(ص).

ازسختی های کار در این ارتفاعات از او می پرسم و او می گوید؛ الان که کار سخت نیست!  زمستان کارسخت بود که ارتفاع برف به شش تا هفت متر میرسید و پشتیبانی در آن شرایط و رساندن سوخت به سختی انجام می شد. در آن شرایط حتی حیوانات منطقه هم از سرما به دره ها فرار می کنند. شب ها برای استراحت به آلواتان می رفتیم.

رضا با زبان روزه سوار بر کوهی از آهن که زیر تیغ آفتاب گرما و تشنگی را چندین برابر میکند، مشغول تلاش است و ناخودآگاه آدم را یاد سنگرسازان بی سنگر دوران دفاع مقدس می اندازد.از او خداحافظی می کنیم و راهمان را به سمت بالا ادامه می دهیم.

ارتفاع چنان بلند است که آبی آسمان نزدیک تر و دست یافتنی به نظر می رسد.چندین عقاب در گوشه و کنار مشغول پرواز هستند.

پروازی آرام و باوقار که شکوه کوهستان و آسمان را مضاعف کرده است.حاج خضر به نقطه ای اشاره می کند و میگوید: سنگرهای دشمن!  در یک گودی دو سنگربرای استراحت وجود دارد و لبه ارتفاع یک سنگردیده بانی.ارتفاع پانه سر یکی از مهم ترین ارتفاعات منطقه است که به تصرف رزمندگان درآمده و از لوث وجود حداقل 150 ضدانقلاب پاکسازی شده و اکنون امنیت آن به دست یکی ازلشگرهای نیروی زمینی سپرده شده است. نیروها روی ارتفاعات مستقر هستند. پانه سر اشراف بسیار خوبی بر کل منطقه دارد و هر که بر قله های آن ایستاده باشد، با چشم غیر مسلح نیز میتواند کیلومترها را در زیر دید و تیر خود داشته باشد.

سمت غربی ارتفاعات عراق است. روستای رزگه در دره به خوبی دیده می شود. روستایی که اکنون محل استقرار پژاک است.

بچه ها میگویند روستا به احتمال زیاد از سکنه عادی خالی است و تبدیل به محیطی پادگانی شده است. چراکه همه لباس متحد الشکل دارند و سرساعت خاصی هم چراغ هایش خاموش می شود.اکنون دشمن در دره های ذلت است و رزمندگان بالای سرآنها و مسلط به تمام تحرکاتشان. دلم می خواست بروم پایین و احساس ضدانقلاب را از ترک منطقه ای که ده ها سال دراختیارشان بوده جویا شوم. بدون شک استقبال گرمی نمی کردند!

در یکی از قله ها ماشین را می گذاریم.نیروهای مستقر می گویند بهتر است پیاده بروید چون جاده تازه احداث شده و باید روی آن کارشود. پیاده به حرکتمان ادامه می دهیم. در یکی از ارتفاعات دو سنگر دشمن به چشم می خورد. حاج خضر می‌گوید اینها سنگر فریب است. وقتی شما از پایین ارتفاع حمله می کنید این دو سنگررا می بینید و تمرکز آتشتان روی آنها خواهد بود اما از جای دیگری می خورید ! بعد با دستبه نقطه ای اشاره می کند.

یک سنگر کوچک و حفره روباهی که اصول اختفا و استتار کاملاً در آن بکار رفته و از پایین به هیچ عنوان قابل تشخیص نیست. دشمن به این سنگرها می گوید شمچه ای که در زبان کردی به معنای کبریتی است.

از صخره های صعب العبور می گذریم وخودمان را به بلندترین قله می رسانیم. بلدوزر پایین تر در حال کار است و جاده نرم نرم جلومی آید تا به قله برسد و چیز زیادی هم نمانده است. حالا که پایمان را روی قله اصلی پانه سرگذاشته ایم احساس غرور و افتخارمان به اوج میرسد. تمام منطقه زیر پای ماست و پرچم زیبای ایران که برفراز قله به اهتزاز درآمده، این حس را تکمیل می کند.استحکامات دشمن در بلندترین قله، تعجب آور است. از کانال دفاعی! تا انواع و اقسام سنگرها و تونل هایی که از این سو به آن سو حفر شده اند و پانه سر را به دژی تسخیر ناپذیر تبدیل کرده اند و در واقع نیز چنین بود اما امروز پانه سر با تمام بلندی اش در برابر عزم و ایمان راسخ رزمندگان اسلام سرتعظیم فرود آورده است.

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 80 بازدید
شهید حسن حسین پور

داغ ما رو تازه کردید ، جایی که عزیزانمون .... ولی بیشتر از همیشه احساس افتخار و غرور میکنم چون شهید تمام فکرش ازادی مردمش بود و دفاع از ناموس که وطنش بود خدا رو شکر که ارزوش داره براورده میشه و ... . برای ما هم دعا کنید

محمدرضا

سلام آقای بابایی...تازه کردی برایمان تازه کردی رنگ و بوی شهریور سال 90را..دوران غریبی برای بچه های مظلوم ومقتدر صابرین بود...ماهم رفتیم اونجا موقع درگیری ولی اینقدر نیرو بود آنجا که مااتا ارتفاعات قندیل بیشتر نتونستیم بریم...ماماندیم زیر قله.....