مادر

در آستانه تولد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر هستیم.

دست نوشته هایی از شهید مجتبی بدستم رسیده مربوط به دوران آموزشی و در سررسید خود آنها را نوشته است.

یکی از این نوشته ها مربوط به دوران کسالت مادر مجتبی است که مجتبی با بعضی اصطلاحات عمق ناراحتی خود را ابراز کرده.........

شهید مجتبی بابایی زاده

در یکی از تلخترین روزهای مر خصی ساعت 7 صبح مادرم برای گرفتن نان از منزل خارج شد. جلوی در منزل زمین خورد و با عجله او را به بیمارستان رساندیم و بعد از گرفتن عکس مشخص شد دو دستش از ناحیه مچ شکسته اند و بعداز ظهر او را نزد ارتوپد بردیم و ایشان گفتند هر دو دستش باید جراحی شود.

آن شب او را به بیمارستان بردیم و بستری کردیم. خدا گواه است که امروز چقدر خود را ملامت کردم و بر خودم لعن فرستادم وقتی که ناله های مادرم را می شنیدم فشار بسیار سنگینی را تحمل می کردم.

برای ساعت 8 شب بلیط تهیه کردم... با بغضی که در گلو داشتم آماده می شدم برای شب که باید خانه را به مقصد همدان ترک می کردم. حال مادرم را که می دیددم مرگ خودم را از خدا می خواستم.

بالاخره 20 دقیقه به 8 شب بود که با بغضی که در حال ترکیدن بود با مادرم و خانواده خداحافظی کردم و تاکسی سرویس هم یک کاست غمگین گذاشته بود و غم مرا دوچندان کرد.... ساعت 8:30 از ترمینال بیرون زدیم. در حالی که در فکر مادر بودم شهر را ترک کردم.

-----------------------

حالا نیستی که دستان مهربانش را ببوسی و خستگی را از تنش بیرون آوری.

مجتبی دعایمان کن تا شرمنده نگاه مادر نشویم.

مجتبی دعایمان کن تا شرمنده مادران شهدا نشویم.

ای دوست! به حنجر شهیدان صلوات!

بر قامت بی سر شهیدان، صلوات!

از دامن زن مرد به معراج رود

بر دامن مادر شهیدان، صلوات!

/ 4 نظر / 20 بازدید
شهید صابرین

با سلام به امید آپدیت کردن زود تر و بهره گیری ما از آموزه های آقا مجتبی الهم ارزقنا شهاده فی سبیلک بحق فاطمه ......

اندیشه

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام و متشکرم سر مزار مجتبی که می رید برای ما هم دعاکنید

خواهر دل شکسته

-شهیدحجت الله رحیمی چه می فهمیم شهادت چیست مردم شهید وهم نشینش کیست مردم تمام جستجومان حاصلش بود شهادت اتفاقی نیست مردم در مرز جنون ایستاده ام... ازروز پنج شنبه تا به امروز،تا بدین لحظه ،نمی دانم خوابم یا که نه تازه از خواب بیدار شدم... این اردو،این سفر راهیان... چقدر عجیب بود... چرا میان آن همه کاروان باید ما، ما کاروان دانشگاه لرستان در سالروز شهادت حاج محمدابراهیم همت در طلاییه باشیم. در طلاییه که فاصله اندکی تا جزیره مجنون؛محل عروج حاج ابراهیم، دارد... چرا باید ما شهید بدهیم... چرا باید ما شهید ببینیم.. ما شهید ندیده ها... چرا میان آن همه اتوبوس باید اتوبوسی که آن روز صبح منی که برای اولین بار به آنجا رفتم تا به عنوان راوی در آن اتوبوس باشم... باید آن اتوبوس با شهید حجت رحیمی برخورد کند... چرا باید میان آن همه دختر ؛من باید خانم ها را آرام می کردم وتسلی شان می دادم. چرا من؟؟؟؟؟ چرا باید درست چند ثانیه قبل از تصادف،من او را از پشت شیشه ی اتوبوس ببینم وبعد از دیدن آن لبخند وچهره نورانی ونگاهی که معلوم نبود به کجا خیره شده