یادنامه شهید مجتبی بابایی زاده
شهادت: شهریور 1390- عملیات مبارزه با گروهک پژاک
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۳/٥/٢۸

 

برای مشاهده و دانلود تصویر بزرگ تر روی آن کلیک کنید.

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۳/٤/۱

پستر شهید مجتبی بابایی زادهبرای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید

مجتبای عزیز....

فاصله فرش تا عرش را یک شبه طی کردی و آسمان نشین شدی.

در این روزگار وانفسا باشد که نگاهی کنی و عنایتی.

دلمان بد طوری گرفته.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۳/۳/٢۱

خوشا به حالتان که در زمان ظهور امام زمان لبانتان خندان است.

او با سپاهی از شهیدان خواهد آمد...

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۳/۳/۱۳

شهید مجتبی بابایی زاده در برنامه دوچرخه سواری تا مرقد امام خمینی به مناسبت سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی(ره) در سال 1389.

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۳/۳/۱٠

سوم شعبان میلاد مسعود و مبارک حضرت امام حسین علیه السلام روز پاسدار است.

پاسداری که خون خود را نثار احیای اسلام ناب محمدی کرد.

مجتبی جان روزت مبارک

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۳/٢/۱۸

حرفی برای نوشتن نیست.

کارم شده نگاه کردن به عکس هایت تاشاید خودت مطلبی به قلمم بدهی

کارم شده چشم دوختن به نگاهت تا شاید چشمانت با دلم حرف بزنند

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۳/۱/٢٥

تصمیمت را که گرفتی، رفتنی شدی.

خوشحال بودی از رفتن

خوشحال بودی از کندن دل و دل بستن به راه

مادر...

خوشحال بود از خوشحالیت و غم دل را برویت نمی آورد.

مادر ماند و چشم دوختن به راه تو

در دلش غوغای مادرانه بود از پس رفتنت.

وقتی وسائلت را می بستی زانو به زانویت نشسته بود و دعایت می کرد آغشته به لبخند

کتاب دعا را به دستت داد تا فراموش نکنی

کارت که تمام شد قرآن به دست نظاره گر جنب وجوشت بود.

وقتی که بوسه آخر را زد، دل کند و دلش و تو را به خدا سپرد. سعی کرد در آخرین نگاه حسرت را در چشمانش نبینی و همه را در دل ریخت.

از خانواده دلجویی کردی نگاه های موقع رفتنت و خنده هایت تا ابد در خاطر مانده است.

قطار سرنوشت که حرکت کرد تو هم دست تکان دادی تا از منظر دور شدی.

مادر بعد رفتنت امیدی به ثانیه ها و دقایق دیرگذر نداشت تا زمانی که زمان ایستاد و دلها فروریخت و چهره ها مبهوت نبودنت ماند تا آخر بودن.

این همه را گفتم تا بگویم:

مادر برایت معنی دیگری داشت در نوشته های قبلی به نقل از دست‌نوشته هایت اوج ارادتت را به مادر آورده بودم.

مجتبی جان مادرت بعداز رفتنت وقتی چشمش به تصویر روی سنگ مزارت می افتد یاد آخرین نگاهت جانش را می سوزاند.

برایش دعا کن که دعایت کرد برای سعادت

برایش آرامش بخواه و سلامتی

برایش صبر بخواه

مادر شهید روزت مبارک جای مجتبایت سبز

----------------------------------------------------------

به مناسبت ولادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر از سوی مسئولین شهرستان اندیمشک مراسمی در تالار خورشید برگزار شد و از مادر شهید بابایی زاده تجلیل شد.

مادر شهید بابایی زاده طی سخنان کوتاهی مسئولین را به خدمت بی منت برای مردم توصیه کردند.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/۱٢/۱٤

لبخند گل

لبخند تو خلاصه خوبیهاست       لختی بخند خنده گل زیباست
پیشانیت تنفس یک صبح است       صبحی که انتهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترها       هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کمان عشق اهورایی       از پشت شیشه دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یک طوفان       آرامشت تلاوت یک دریاست
با ما بدون فاصله صحبت کن       ای آن که ارتفاع تو دور از ماست

قیصر امین پور

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/۱۱/۳٠

امروز 900 روز از رفتن گذشت.

900 روز ماندن تکراری ما بدون دیدن لبخندت

900 روز ماندن تکراری ما بدون شنیدن صدایت

اگر نبود شنیدن صدایت موقع باز کردن وبلاگ، شاید تن صدایت را هم به یاد نمی آودم

فراموشی این روز ها عجین شده با آدم های این دنیا

فراموش کرده ایم چه می خواستی

فراموش کرده ایم وصیت نامه ات را

فراموش کردیم خواسته هایت را

... ولی تو فراموشمان نکن

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/٩/٢٧

مجتبی جان سلام

چند هفته است که احساس بدی دارم.

چند هفته است که چیزی برای تو و دیگر شهدا ننوشته ام.

هر روز مثل غریبه به ویلاگ تو و همرزمانت سر میزنم و رد می شوم.

آنجا هم خبری نیست.

حس میکنم که غریبه شده ام با شهدا.

حس می کنم دیگر نمیخواهید درباره تان چیزی نوشته شود. شاید می خواهید غریب بمانید.

امروز عکس ها را که مرور می کردم عکس پدر بزرگوارت را دیدم که خیره به دستان استاد سنگتراش شده برای حک شدن جاودانه نامت.

حس خوبی توی این عکس بود و انگیزه ای شد تا مطلب جدیدی بزنم.

خدا نکند که با شما غریبه شویم...

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/۸/۱٥

به مناسبت هفته بسیج دانش آموزی جمعی از دانش آموزان بسیجی دبستان شهید دانش شهرستان اندیمشک با حضور در منزل شهید مجتبی بابایی یاد و خاطره این شهید جوان را گرامی داشتند. در این مراسم برادر شهیدضمن بیان ضرورت امنیت مرزهای کشور به توصیف شجاعت ها و رشادت های سربازان گمنام امام زمان (عج) و مرزداران ایران اسلامی پرداختند و مطالبی را در زمینه روحیات و اخلاق این شهید بزرگوار بیان نمودند. پس از آن دانش آموزان با خواندن اشعاری در وصف شهدا به تجلیل از مقام شامخ شهیدان پرداختند. در پایان پدر و مادر شهید با دعای خیر خود دانش آموزان را بدرقه کردند.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/۸/۱۳

 سلام خدا بر کسانی که حسینی بودند و حسینی ماندند و حسینی رفتند

 

باز دلم بوی محرم گرفت                  بوی خدا و شب و شبنم گرفت

 بوی گل یاس ، گل آشتی                بوی گلاب و گل مریم گرفت

بوی طلائیه و مجنون و هور               بوی خوش خط مقدم گرفت

بوی صمیمی همه جبهه ها             بوی شهیدان مُحرّم گرفت

چشمه ای از چشم برون آمده           یاد فرات است که زمزم گرفت

عرشِ دلِ دوست گواهی دهد            باز خدا محفل ماتم گرفت

شکر خدا در غم اهل حرم                 قلب مرا مُحِرم و مَحرَم گرفت

مُحرِم اشکیم که از اشک ما              زخم دلِ فاطمه مرهم گرفت

تا غم شیرین تو را شور داد                نام تو را دل ز عطش دَم گرفت

غرقم و کشتی به نجات آمده             دست مرا کیست که محکم گرفت

دست ابالفضل برون آمده                   شکر خدا دست مرا هم گرفت ....

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/٧/۳٠

غـدیر  سرچشمه همیشه جوشان ولایت است که از سینه تفتیده «خم» به جام محبت دوست داران پیامبر و خاندانش جارى است. غدیر، شایسته هر ثناست که وحى از او پیراست و محمد(ص) بدو آراست و اسلام از او برخاست. غدیر، تفسیر بدر و احد و شأن نزول صفین و نهروان است. بدر، عدالت مى خواست؛ احد، شجاعت آرزو مى کرد؛ خیبر تماشاى صداقت را تمنا داشت و غدیر، آمین آن همه ثنا و دعا بود. غدیر، تداوم رسالت محمد صلى الله علیه و آله در ولایت على علیه السلام است.غدیر، عید عدالت و رهبرى است.

قسمتی از وصیت نامه شهید مجتبی بابایی زاده:
ملت عزیز ولایت و شهداء را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت می آورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب می شناسید، که در ادعا خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند می دانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمی ماند. ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببنید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس آزادی بدست نمی آمد.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/٦/۱۸

آخرین پیامکی که از مجتبی دریافت کردم اواسط ماه رمضان 90 چند روز قبل از شهادتش نوشته بود:

نذر صلوات برای فرج امام عصر(عج)

شماره ای که شهید مجتبی بابایی زاده از آن استفاده می کرد مجدداً فعال شده است.

09127236455

فعلا از این شماره برای سامانه پیامکی و دریافت نظرات و دلنوشته هایی برای شهید استفاده می شود.

برای شهید بابایی پیامک بفرستید.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/٦/۱٢

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/٦/٤

مراسم بزرگداشت دومین سالگرد عروج سبک‌بال صابر

شهید مجتبی بابایی زاده

پنجشنبه 14 شهریور 92 ، ساعت 5 تا 7 بعدازظهر بر سر مزار شهید در بهشت زهرای اندیمشک برگزار می شود.

 

پستر های بالا زحمت جناب آقای امیر خوشخبر است که از ایشان تشکر می کنم.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/٤/۱۸

شهید مجتبی بابایی زاده

با دیدن هلال ماه رمضان...

یاد می کنیم از آخرین حضورت

یاد می کنیم از تمام مهریانیت که در نیمه اول رمضان 90 موقعی که در شهر می گشتی، داشتی

یادمی کنیم از آخرین لبخندهایت

یاد می کنیم از صفایی که از ربنایت در این ماه بدست آوردی

یاد می کنیم از تمام خوبیهایت

هلال رمضان که می آید، خیلی ها حسرت آن روزها را می خورند.

مجتبی جان التماس دعا

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/۳/۱

شهید مجتبی بابایی زادهمجتبی جان تولدت مبارک

غروب دلگیریه یاد تو و اومدنت افتادم

این باد تند همراه با نم نم بارون آدم به یاد اون شبی که به دنیا اومدی مندازه.

انگار آسمون هم به یاد اون شب داره کارشو تکرار می کنه.

چون امشب شب تولدته ،آسمان و دل من هردو به یادت طوفانیه.

تولد پارسالتو سر مزار گرفتم و به جای شمع عود روشن کردم. تمام مزار شهدا را برای آمدنت به اونجا عود روشن کردم. میدونستم که میایی چون عاشق عطر عود بودی....

و حالا از مزارت دورم و برای تولدت عودی برای روشن کردن ندارم ولی تو بخاطر دل من بیا.

مجتبی جان تولدت مبارک

------------------------

دوم خرداد تولد مجتبی آسمان مثل این روزها طوفانی بود

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٢/۱/۳٠

شهید مجتبی بابایی زاده

غروب دلگیری است.

جمعه به اندازه چند روز کش آمده است.

چشمانم را می بندم تا تو را تجسم کنم و صدایت را بشنوم.

تو سکوت می کنی من می ترسم .غبار روزهای دلتنگیت روی خاطراتم نشسته است. انگار تن صدایت از ذهنم رفته و فقط لبخندت مانده برایم.

دیگر با من حرف نمی زنی تا نخواهی.

نکند لبخندت را هم فراموش کنم.

می ترسم.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۱٢/٢۸

شهید مجتبی بابایی زاده

امسال هم هفت سین دلمان بر سفره یاد و خاطراتت پهن است.

امسال هم قاب عکست جای آینه را در سفره گرفته است.

امسال هم مادر یا دلتنگیش می افتد.

و بودنت برای پدر باور شده است.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۱٢/٢۳

تقدیم به صابران همیشه شاهد

دعا برای فرج

شما عارفانی بودید که قیام و قعودتان برای رضا‌ی حق بود

 عارفانی فرش‌نشین بودید که کام عطشتان همواره شهد وصال یار را انتظار می‌کشید.

عاشقانی بودید که جانتان یکپارچه در عشق ولایت ذوب شده بود و همواره هر صبح و شام و هر گاه که فرصتی می‌یافتید، با اشکی در چشم به ماورا می‌نگریستید و با پای دل پیش خدا می‌رفتید.

 دلی منقلب در درون داشتید و ندایی مصفا بر لبانتان جاری بود. صمیمی و گرم بودید در این دنیای رنگارنگ رنگی.

صبور بودید و پر طاقت و تمامی مشکلات اسیر لبخندهای زیبایشان.

پنجشنبه هر هفته، نشان از عشقی دارد که در جان شهدا جاری بود؛ آنها که پروانه شدند و در آسمان عند ربهم یرزقون به پرواز در‌آمدند.

پنجشنبه‌ها بهانه‌ای می‌یابیم تا با عزیزان شهید که آوازه در غربت یافتند، زمزمه کنیم

پنجشنبه آخر سال است و یاد آخرین دیدارتان دل را گریان می کند.

پنجشنبه آخر سال آخرین لبخندتان که همیشگی شد را درخاطر زنده می کند.

دعا می کنیم یادتان در دل ما و دعایتان همراه ما باشد... انشا الله

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۱۱/٢٧

شهید مجتبی بابایی زاده

خاک فراموشی معبر هایمان را پرکرده است.

آدمهایی نسیم‌وار آمدن و رفتند.

آمدند تا معبر های خاک گرفته زندگی روزمره ما را چند باره باز کنند.

مواظب باشیم جا پای شهدا بگذاریم، اگر هنوز چشمانمان می تواند ردی از شهدا ببیند.

باید در این معبر سر خم کرد و خمیده و آهسته رفت.

هر از چند گاه آدمهایی با غرور راه را گم می کنند و روی مین میروند.


نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۱٠/٢٥

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

 
امروز یکشنبه است،ساعت 8 صبح است. دیشب از تهران آمده بودن برای جذب صابراین مجتبی خیلی دوست داشت و مطمئن هستم که موفق می شود خیلی دوست داشت که من هم همراه اوبروم . بخدا اصلا شرائط آن را ندارم به خاطر همین موضوع اعصاب دوتاییمون خورد است از اون طرف سید هم زانوی غم بغل کرده و ناراحت که چرا از مجتبی می خواهد جدا شود ولی به هر صورت به مجتبی سفارش می کنم که به هر چیزی علاقه داری برو مطمئناً موفق می شوی و این ناراحتی ها و غصه ها و جدایی ها همه جا هست.
محمد رضا سعیدی9/11/84

---------------------------
سررسیدی که مربوط به آن دوران است حاوی مطالب و خاطرات و دست‌نوشته هایی از مجتبی است. والبته شیطنت هایی که در کلاس های آموزشی داشتن که به مرور زمان منتشر خواهم کرد.
مطلب و تصویر بالا مربوط به دست‌نوشته محمد رضا سعیدی از دوستان دوران آموزش سال 84 در همدان است.محمدرضا از صمیمی ترین دوستان مجتبی در دوران آموزش است بعد از شهادت مجتبی تصویر مجتبی را در میان ستاره های آسمانی صابرین می‌بیند و متوجه شهادت دوست قدیمی خود می شود.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۱٠/۳

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده در نوجوانی اردوی کانون شهید آوینی_ سال 73 شوش دانیال

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٩/٢٦

شهید مجتبی بابایی زاده

زندگی ما یک اتفاق ساده است،ولی در زندگی هیچ چیز اتفاقی نیست

اتفاقی نیست که برگزیده باشی

اتفاقی نیست که زندگیت را کوتاه کنی و راه را روشن کنی تا بقیه گم نشوند.

اتفاقی نیست که شهید باشی

اتفاقی نیست که لحظه هایت خاطره باشند

اتفاقی نیست که از قاب زندگی بیرون بیایی

اتفاقی نیست که مجتبی باشی

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٩/۱٤

شهدای صابرین گمنامانی بودند که در روزگاری نزدیک نسیم وار از کنارمان گذشتند و بوی خوشی را در فضای دلمان پراکندند.

شهدای صابرین مظلومانی بودند که به حسین اقدا کردند و سر در راه آزادگی دادند.

شهدای صابرین آشنایان غریبی بودند که نشناخته کنارمان بودند و زود رفتند و به مراد رسیدند.



نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۸/۳٠

مجتبای عاشورایی

برادی دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید

پیامک های عاشورایی


ادامه مطلب ...
نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۸/٢٢

شهدای یگان صابرین

شهدای یگان صابرین

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی تصویر کلیک فرمایید.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۸/۱٤

 

شهید مجتبی بابایی زاده

این روز ها سعی می کنم قدم هایم را جای پای تو بگذارم تا راهی که با خونت برایمان باز کرده ای را گم نکنم.

نمی دانم شاید ایراد از من باشد که رد پایت را کم رنگ می بینم.

وای بر ما که با این همه دلیل و راهنما راه را گم کنیم.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۸/٧

شهید مجتبی بابایی زاده

حجله ای که در خونه پدر شهید بود برای بچه هایی که نه جنگی دیده بودن و نه شهیدی و نه حجله ای، خیلی جالب بود و تازه.

شده بود یه اسباب بازی جدید.

با حس و شور بچه گانه خاصی دور و بر حجله جمع می شدن و مواظبش بودن.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۸/٢

شهید مجتبی بابایی زاده

سکوتمان را ببخش ...

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٦/۳٠

شهید مجتبی بابایی زاده

از وقتی رفتی همه چی رفته

شب و روز یکی شده

خنده توی قاب عکست خشکیده
حالا که نیستی

از یادت ...

از عطرت...

از عکسهات ...

از نگاههای توی دوربینت...

از خنده های توی فیلمهایت...

 کاری بر نمی آید

آخه من دلم برای خودت تنگ شده

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٦/۱۸

به گزارش خبرنگار روناش ، یادوراه پاسدار شهید مجتبی بابائی زاده بمناسبت اولین سالگرد شهادت وی در یگان ویژه صابرین سپاه تحت عنوان شهدای عزت و امنیت که در درگیری جانانه با گروهک تروریستی پژاک به این درجه رفیع نائل آمد ؛ صبح امروز با حضور سردار علیرضا شیخ رباط معاونت امنیتی انتظامی استانداری خوزستان ، امام جمعه ، نماینده ، سرپرست فرمانداری و سایر مسئولین محلی اندیمشک و حضور مسئولین استانی ، فرماندهان دفاع مقدس ، فرماندهان سپاه پاسداران استان خوزستان و با حضور خانواده وی و با استقبال کم نظیر مردم ، خانواده های شهدا و همرزمان این شهید ، در محل مصلی جمعه اندیمشک با شکوه ، عظمت و معنویت خاصی برگزار گردید که پس از مراسم نیز استاندار خوزستان سرزده به اندیمشک آمد ، به خانه شهید رفت و با خانوده وی دیدار و گفت و گو نمود .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٦/۱٥

شب قبل از تشییع شهید بابایی خواب دیدم ولی تا روز تشییع مردد بودم.

معلوم نبود چه شرایطی پیش میاد شاید موقع تشییع اینقدر شلوغ بشه که دستم به تابوت شهید هم نرسه چه برسه به عهده دار شدن دفن مجتبی، تصمیممو گرفتم از و پدر شهید و برادران اجازه گرفتم که مجتبی را خودم دفن کنم.

صبح روز 17 شهریور 90 آفتاب به شهری تابید که قرار بود مردمش حماسه ای از جنس مجتبی خلق کنن.

جمعیت درب منزل شهید و خیابان اصلی هر لحظه بیشتر می شد.

گروه مارش سپاه و ارتش روبروی حجله شهید آهنگ های غمگین می نواختن که مو به بدن آدم سیخ می شد و اشک از چشمها جاری . پدر شهید بی تاب بود ساعت حدود 9 پیکر شهید رو با آمبولانس آوردن.

خداحافظی آخر

مجتبی را برای آخرین بار به خانه بردن برای خداحافظی مادر و خواهر و همسرش در خانه منتظرش بودن، مجتبی از این خونه دو هفته پیش از پدر و مادر و خانواده خداحافظی کرده بود تا از پرچم و میهن دفاعی جانانه بکنه و حالا داشتن اونو پیچیده در همون پرچم از در می اوردن داخل خونه. به رسم خوش آمدگویی پدر شهید، گوسفندی جلوی پایش قربانی کرد. محشری به پاشد . فقط یادم میاد جلوی تابوت راه رو باز می کردم تا داخل خانه و فریاد می زدم یا حسین ... یا حسین، مجتبی اومد...

ازدحام جمعیت قیل از تشییع

 بوی و دود اسفند فضا را پر کرده بود محوطه اول تشییع رو شستشو داده یودن و پر شده بود از تاج گلها و دسته گل.

در طول مسیر مونده بودم برم طرف تابوت شهید و متبرک شدن به اون تا بهشت زهرا(ی اندیمشک) یا مواظب پدر شهید  در طی مراسم باشم. به جهت علاقه ای که به پدر مجتبی داشتم روز تشییع زیر بغلش را گرفتم و در مسیر بیشتر مواظب اون بودم .

چون هوا گرم بود و ترس از این بود که مراسم تشییع طولانی بشه مقداری از مسیر تابوت با آمبولانس منتقل شد.

تشیع پیکر شهید بابایی

وقتی نزدیک های مسجد حضرت ابوالفضل (ع) شدیم تابوت رو از آمبولانس خارج کردن ، دیگه اون جمعیت آرام ، قابل کنترل نبود.

شهید مجتبی بابایی زاده

این مسجد سالها شاهد فعالیت های مجتبی بود و حالا گلدسته های مسجد به مجتبی حسودیشون میشد.

وسطهای مسیر پدر شهید رو به یکی از اطرافیان سپردم و تاکید کردم مواظبش باش.

دوان دوان به طرف بهشت زهرا (ی اندیمشک) حرکت کردم بارها این مسیر رو بارها پیاده رفته بودم ولی اون روز مثل اینکه مسیر طولانی تر شده بود. با اینکه تند تند میرفتم باز تا نزدیکیهای بهشت زهرا جمعیت توی مسیر بود.

به بهشت زهرا که رسیدم دست کمی از مسیر نداشت از لابلای جمعیت خودمو به شیر آب رسوندم . پاهامو که طی مراسم تشییع برهنه بود رو شستم. وضو گرفتم و به طرف قبری که تا لحظاتی بعد قرار بود معبری به بهشت بشه حرکت کردم.

قبلاً خیلی مراسم تدفین رو از نزدیک و بالای سر قبر دیده بودم ولی اولین بار بود برای تدفین داخل قبری می شدم.

اطراف قبر هم شلوغ بود. آشنایی در بین افراد اونجا ندیدم فقط آقا موسی رو که موقع کفن کردن مجتبی توی سرد خونه  و غسالخونه دیده بودم رو شناختم و حالا هم  مامور کندن و آماده کردن قبر بود. بنده خدا خیلی زحمت کشیده بود.

این آقا موسی هم داستان خودش رو داره خیلی به قبور شهدا ارادت داشت . تعریف می کرد سالها قبل به واسطه توسل به شهدا گرفتاریش برطرف شده بود و حال وقتش رو وقف شهدا کرده بود. پنجشنبه ها همه قبر ها را می شست و آماده میکرد برای خانواده ها و زائران.

تشیع پیکر شهید بابایی

به آقا موسی سلام کردم و رفتم داخل قبر و چند دقیقه ای جایی که قرار بود مجتبی آنجا آرام بگیرد، دراز کشیدم. روبروم در قبر کناری به فاصله 20 یا 30 سانت پیکر شهید عزت الله حسین زاده بود. (مجتبی خیلی دوست داشت اگر شهید شد در کنار پسر عمه اش دفن شود که این آرزوی قشنگش بر آورده شد) و حالا بعد از 27 سال که روی این قبر فاتحه می خواندم ، توی قبر در نزدیک ترین فاصله با شهید عزت بودم. این توفیق را هر روز یادآوری می کنم.

کم کم جمعیت دور و بر قبر زیاد شد . صدای بلندگوهای مراسم بگوش میرسید. خیلی زمان به کندی می گذشت انگار ساعت هم عجله ای برای گذشتن نداشت.

با اینکه روی محوطه شهدا سایه بان بود ولی هوا خیلی گرم بود مخصوصا داخل قبر با اون جمعیت دور و بر.

تشیع پیکر شهید بابایی زادهنگران پدر شهید بودم که وقتی صداش رو شنیدم به طرف صدا برگشتم زودتر اونو اورده بودن خیالم راحت شد خیلی خوشحال شدم. نشسته بود کنار قبر و گفت تو رفتی توی قبر؟... این سنگ ریزه ها رو بیرون بنداز سعی کن خاک نرم داخل قبر باشه و زیر سر شهید خاک نرم بریز... دستمو گذاشتم روی پاش و گفتم خیالت راحت ...

تشیع پیکر شهید بابایی

مصطفی (برادر بزرگتر شهید)هم داخل قبر شد و در سمت پایین قبر ایستاد. با نزدیک شدن تشییع کنندگان ازدحام اطراف قبر هم خیلی زیاد شد. چند بار خاک و سنگ ریزه زیر پای جمعیت می ریخت داخل قبر و ما اونا رو بیرون می ریختیم، بعضی ها هم به تبرک خاک از داخل قبر می خواستنکه بهشون میدادیم.

پیکر مطهر رو اوردن و منتظر اقامه نماز بودیم، خیلی طول کشید. اطراف قبر اینقدر شلوغ بود که نفس کشیدن رو سخت کرده بود. بعضیا با چفیه بادمون میزدن .

یک لحظه همسر شهید و چند خانم دیگه اومدن بالای سر قبر ولی بر اثر فشار جمعیت رفتن عقب.

توی اون شلوغی صدای مادر شهید رو شنیدم که خودشو به قبر رسونده بود و خیلی بی تابی می کرد.

تشیع پیکر شهید بابایی

انتظار تموم شد و پیکر مطهر شهید رو اوردن نزدیک. ابتدا مصطفی پیکر رو گرفت و بطرف من داد. لحظه ای رسید که ای کاش زمان متوقف می شد . پیکر شهید رو در بغل گرفتم و آروم خم شدم تا داخل قبر بذارم نمی دونم چرا توی اون همه هیاهو فقط صدای مجتبی مجتبی گفتن مادر شهید توی گوشم بود.

وقتی بند کفن رو باز میکردم تا صورت ماه گونه مجتبی رو روی خاک بذارم لحظه به لحظه خوابم برام تداعی می شد. کفن رو از دور سر شهید باز کردم و خاک زیر سرش بر چهره اش بوسه زد.

سربند سبزی که یادم نیست چی روش نوشته بود دور سرش بود.

تشیع پیکر شهید بابایی

از هر طرف چیزی میدادن برای اینکه با شهید دفن بشه یا براشون تبرک کنیم، یکی چفیه می داد یکی زیارت عاشورا داد روی سینه زخمیش گذاشتم یکی هم تربت و مهر کربلا می داد...

تشیع پیکر شهید بابایی زاده

چفیه ای همراهم بود رو در طول مراسم تدفین روی صورت مجتبی گذاشتم تا توی فشاری که جمعیت می آورد خاک روش نریزه.

آماده شدیم برای تلقین اسمع افهم.... انگار تلقین را برای خودم می خوندن. شانه های مجتبی را تکان می دادم و باز اسمع افهم ... شانه هایش چه سبک شده بود.

سبک از بار سنگنی که از دوشش افتاده بود و سبب پروازش شده بود.

حالا این بار بر روی دوش تک تک ماست.

تلقین که تموم شد چفیه که حالا آغشته به بوی بهشت بود رو برداشتم به رسم یادگاری...

دلم نمی آمد لحد ها رو بذارم ولی باید می شد. آخرین لحد را که گذاشتم غم عجیبی تو دلم افتاد . حالا دیگه هر که هر چیزی می گفت برام نا مفهوم بود. همه چیز چه زود تموم شد.

بعد یک سال بیشتر لباسهایی که اون موقع تنم بود رو می پوشم. چفیه رو هم گذاشتم برای روز نیاز...

حالا هر وقت یاد مجتبی می افتم  یاد صورتش قبل از گذاشتن لحد می افتم.

ای کاش مجتبی هم آخرین لحد منو بذاره آخه حالا دیگه به گردن هم حق داریم...

تشیع پیکر شهید بابایی زاده

پرچمی زیبایی که دور تابوت بود رو روی خانه جدید مجتبی پهن کردیم...

مجتبی منزل نو مبارک

چه زود یک سال از آن روز رویایی گذشت.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٦/۱۱

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٦/۸

شهید مجتبی بابایی زاده

در آستانه سالگرد هجرت سرخ آن عزیز ، ختم سوره یاسین را واسطه ای می کنیم از زمین تا آسمان.

یادش می کنیم در بند بند آیه ها تا روز محشر و شفاعت یادمان کند.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٥/٢۸

شهید مجتبی بابایی زاده


ای کشتگان عشق برایم دعا کنید
یعنی نمی شود که مرا هم صدا کنید

فریاد چشمهای مرا هیچکس ندید
پس یک نگاه، محض رضای خدا کنید

ای مردمان رد شده از هفت شهر عشق
رحمی به ساکنین خم کوچه ها کنید

این دستهای خسته خالی دخیلتان
درد مرا به حکم اجابت روا کنید

کوچیده اید زود مگر صبرتان کجاست
من میرسم ترا به خدا پا به پا کنید

یک کوله بار حادثه و کوره راه عمر
باید عبور کرد برایم دعا کنید

التماس دعا

--------------------------------

زحمت تصویر فوق را یکی از دوستان شهید محمد غفاری به نام یزدان و نویسنده وبلاگ حرف دل کشیده اند و درخواست کرده اند کسانی که بر سر مزار شهید مجتبی بابایی زاده می روند از طرف ایشان فاتحه ای بخوانند.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٥/۱۸

سعی کردم تمام پستر های شهید بابایی زاده و جمع شهدای صابرین که توسط این وبلاگ تهیه شده یا دیگر دوستان در وبلاگ های دیگر زحمت آن را کشیده اند را در صفحه ای جداگانه جمع آوری کنم تا دسترسی به آنها راحت تر شود.

علاقه مندان می توانند در منوهای سمت چپ وبلاگ همه پستر ها را مشاهده کنند.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٥/۱٥

مصاحبه با سرکار خانم پارسامهر همسر شهید مجتبی بابایی زاده

پای صحیت همسر شهیدی نشستیم که حدود یک سال را با یاد و خاطره مجتبی سپری کرده ، خاطراتی که به زبان آوردنشان سخت است گلو گیر.

زندگی ساده و با صفای مجتبی و همسرش زبانزد بود. مجتبی خود این جمله را در مورد همسر مکرمه اش بر زبان می آورد که من مطمئنم که همسرم مرا عاقبت به خیر میکند.

و عاقبت بخیر شد. ایشان هم در پایان از مجتبی عاقبت به خیری را می طلبد.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

یک سال از شهادت آقا مجتبی گذشته لطفاٌ احساس تون رو از این یک سال تو یک جمله بگید.

احساس میکنم خدا بهم عنایت داشته.

 از نحوه آشناییتون با آقا مجتبی  و مراسم خواستگاری، ازدواجتون و زندگی مشترک سه سالتون کمی صحبت کنید.

حالا شما می گویید سه سال زندگی مشترک،  ولی برای من این سه سال مثل سی سال بود. من و خواهر بزرگ آقا مجتبی با هم دوست و هم دوره بودیم و برای تهیه ی پارچه کلاس خیاطیمان به مغازه ای که آقا مجتبی شاگرد مغازه بود میرفتیم. درضمن خواهر بزرگ من هم  همسر برادر بزرگ آقا مجتبی بودند. وقتی صحبت خواستگاری  شد ، ابتدا با مخالفت هایی رو به رو شد.این حرفا حدود 6 ماه طول کشید  بلاخره  پدر و مادر ایشان در چهارم رمضان سال 87 به منزل برادرم برای خواستگاری آمدند و بعد از موافقت خانواده در دهم رمضان سال ۸۷ ما به عقد هم درآمدیم  و در چهارم اردیبهشت 88 برای ماه عسل به پا بوس امام رضا (ع) رفتیم یک مدت در اندیمشک زندگی کردیم و بعد در سال ۸۹  به تهران  منتقل شدیم که میتونم بگم زندگی مشترک ما در تهران آغاز شد.

 چه خصوصیت بارزی در او دیدید که به زندگی کردن با او رضایت دادید.

ولایت مداری، تواضع و در عین حال اجتماعی بودن ایشان

 زندگی توی شهر جدید (تهران) چطور بود؟

همون طور که گفتم در سال ۸۹  به تهران  رفتیم  و میتونم بگم زندگی مشترک ما در تهران آغاز شد چون قبلش مرتب آقا مجتبی در ماموریت بود ماموریت های طولانی یک ماهه یا چهل روزه در تهران هم کارشان خیلی سنگین بود صبح میرفتن و شب می اومدن  ولی هر وقت از در میامدن  با وجود خستگی  می خندیدن از سختی کار هم می گفتند، من خودم متعجب بودم که با وجود این همه خستگی چطور دارن میخندن در کل من از کارشان نمیتونم بگم خسته میشدم من می تونم بگم با این سه سال زندگی آخرت خودم رو ساختم.

 وقتی خونه  بود تو کارای منزل کمکتون می کرد؟

خودشون خیلی دوست داشتند ولی من قبول نمیکردم بخاطر سختی کار ایشان، اما در مواقعی که مهمان داشتیم به ناچار قبول میکردم و اون هم دیریغ نمی کرد.

 چه غذایی رو  دوست داشت؟

خوراک ماهی ،عدس پلو

 چه غذایی بلد بود درست کنه؟

تن ماهی رو به روش خاص خودش سرخ می کرد خوراک خوبی درست می شد

 تکیه کلامش چی بود؟

مخلصیم – خیلی مخلصیم بخدا - حلال کن

 موقع سختی به کدام یک از  ائمه متوسل می شد؟

حضرت فاطمه زهرا (س)

 از آرزوهاش خبر داشتید، جه آرزویی داشت و به اون نرسید؟

گرفتن ماشین و بردن پدر و مادرشون به مسافرت شمال و جاهای دنجی که خودشون رفته بودن.

 چرا همیشه لبخند میزد؟

همیشه میخندید حتی در موقع سختی و مواقعی که ناراحت بود اما من هم رازشو نفهمیدم

 موقعی که میرفت ماموریت موقع خداحافظی تو نگاهش چی بود چه حرفی از نگاهش می فهمیدید؟

تو نگاهش شوق رفتن بود ،اما با نگاهش به من میفهموند که برمیگرده

 وقتی نبود  و می دونستید تو چه موقعیت های سختیه جه احساسی داشتید؟

دست به دعا میشدم و لحظه شماری می کردم برای دیدار مجدد ایشون.

 از آخرین نگاه های آقا مجتبی بگید؟

آخرین نگاه هاشو دوست دارم  و همیشه یادم می مونه و باخودش مرور کنم.

 از ماموریتشون آخری صحبت کنید، جه حسی داشتید؟

برای ماموریت های قبلی استرس هایی داشتم ولی آخرین بارآخر ما چند روز قبلش اندیمشک بودیم ، من موندم و اون رفت تهران وقتی که تماس گرفت و خبر ماموریت جدید رو داد خیلی راحت گفتم برو و خودم هنوز دلیل این آرامش را نمی دانم.

 فکر شهادت آقا مجتبی رو می کردید؟

من با آگاهی  کامل از کار ایشون  با در نظر گرفتن همه ی جوانب  قبول کردم و فکر شهادت ایشون رو می کردم مخصوصا بعد از شهادت شهید روح الله نوزاد که میتونم بگم با آقا مجتبی مثل برادر بود. شبی که  شهید نوزاد به شهادت رسیدند  آقا مجتبی با یکی از دوستانشون در قم تماس گرفتند و گفتند به حضرت معصومه بگو من فقط شهادت می خوام نه چیز دیگه ای....

بعد از شهادت شهید نوزاد من کم کم  فکر شهادت آقا مجتبی رو در ذهنم پر رنگ تر می کردم وقتی برای تشییع پیکر شهید نوزاد رفته بودیم  آقا مجتبی می گفت که مادر این شهید چه کار میکنه وقتی پیکر پسرش رو ببینه؟

ولی بعد مرتبا از برخورد مناسب مادر و خواهر و بستگان شهید در معراج  الشهدا تبریز صحبت می کرد! من هم اگر الان صبری دارم از تجربه هایی است که آقا مجتبی کم کم به من نشون  میداد فیلم شهدای دیگر رو می آورد  با هم می دیدم  یا شب هایی که من خودم تنها بودم من  می نشستم و اون  فیلم ها رو میدیدم این درس ها  رو خود آقا مجتبی به من می داد .

 خبر شهادت مجتبی چطور به شما رسید اولین چیزی که به ذهنتون اومد چی بود و به چی فکر می کردید؟

توسط برادرشوهرم این خبر به من رسید ،توذهنم گفتم مجروح شده و به این فکر می کردم سریع برم پیشش

 حرف دلتون با پیکر مجتبی وقتی دستتون  رو  روی بدنش گذاشتید چی بود؟

قسمش دادم منو هم ببر

 مجتبی رو تو خواب می بینید؟ باهاتون حرف میزنه؟

بله تو خواب ایشون رو میبینم ،مطمئنن صحبت هایی هست و بعضی اوقات راهنماییم میکنه.

 اگر بواسطه مجتبی فقط یه آرزوتون بر اورده بشه اون آرزو چیه؟

شفاعت

 تو این یک سال جای خالی مجتبی رو کجا بیشتر احساس کردید؟

در تنهایی و مناسبت های مشترکمون

 وقتی دلتنگش می شید چکار می کنید؟

بعضی اوقات به عکسش خیره میشم وانتظار دارم مثل همیشه با صحبت کردنش آرومم کنه، ولی....

 آیا با خانواده دیگر شهدای همکار مجتبی ارتباطی دارید؟

بله ، برای این هم هست که الان  خودم رو تنها حس نمی کنم  می گویم ۱۱ خانم دیگه هم مثل من هستن با خانواده های شهدا آرامش خاصی می گیرم چون با هم همدردیم.

 در پایان چند جمله (خودمانی ) با مجتبی حرف بزنید تا ما هم بشنویم؟

آقا مجتبی ازت میخوام راهنمام باشی تا مثل خودت عاقبت به خیر بشم ،خیلی دوست دارم راهتو ادامه بدم و برای ولایت کاری کرده باشم، کاره سختیه اما تو کمکم کن.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٥/۳

شهید مجتبی بابایی زاده

برای مشاهده تصویر در اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید

باران به نگاهمان تلنگر میزند وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست...
و تو...
دستانت را به سوی کدامین آسمان بالا گرفتی که دری باز شد و سفر کردی به سوی آبی او.
دعا کن به آسمان نزدیک تر شوم.
دعا کن یک کف دست آسمان صاف در دلم پیدا شود.
از آسمان دعا کن زودتر باران بیاید ... زودتر صدای پای مهمان بیاید.
اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٤/۳۱
نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٤/۱۸

شهید مجتبی بابایی زاده

تا آخر ایستادید و جان دادید در راه یقینی که داشتید.

وای بر ما اگر فراموشتان کنیم.

التماس دعا

طرح از وبلاگ حرف دل

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٤/۳

شهید مجتبی بابایی زاده

امروز میلاد سرخ ترین گل بوستان محمدی است، روز میلاد امام حسین (ع) و روز پاسدار

مجتبای عزیز این روزها نبودنت را بیشتر احساس می کنم، چشمانم را که می بندم تورا می بینم و شوق در آسمان دلم پر میشود.

روز پاسدار است و نیستی که به تو تبریک بگویم صدایت در گوشم می پیچد...

این لباس سبزی که تنمونه انشا الله وقتی آقا بیاد تن سربازاشه(قسمتی از مصاحبه شهید مجتبی بابایی زاده)

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۳/٢۸

شهید مجتبی بابایی زاده

برای دیدن و دانلود طرح در اندازه بزرگتر روی تصویر کلیک کنید.

افقی که در آن صبحگاه بروی چشمانتان باز شد آرزوی پر و بال شکستگان زمینی شده است.

نسیمی که روح بلندتان را با خود به عرش برد هنوز بوی عطر وصالتان را می دهید.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۳/٢٠

شهید مجتبی بابایی زاده

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.

این روز ها دلمان به نگاهت از درون این قاب عکس ها خوش است.

شاید برای همین است به هر بهانه عکسی از تو را قاب می گیریم.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۳/۱٥

شهید مجتبی بابایی زاده

در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس نمی شود کنارت باشم

بی تو هر لحظه و هر ثانیه من تکراریست

ای تمام وجودم روزت مبارک

(همسر شهید)

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۳/۱٢

مسیر پیاده روی از اندیمشک به تهران -1378

عشق به امام خمینی (ره) باعث شد با اینکه نوجوان بود دربرنامه پیاده روی مسیر اندیمشک – تهران سال 1378 جهت شرکت در مراسم سالگرد امام راحل ، حضوری فعال و با نشاط داشته باشد.

دیدار با مقام معظم رهبری

در انتهای این برنامه بود که موفق به دیدار حضوری از نزدیک با مقام معظم رهبری شدند و سختی راه طولانی با شیرینی این دیدار عوض می شود.

مسیر دوچرحه سواری تا مرقد امام راحل

یک سال قبل از شهادت هم مسیر حرم حضرت معصومه (س) تا مرقد مطهر امام راحل را با همرزمانش با دوچرخه طی می کند.

او همیشه در مسیر امام و رهبری بود.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۳/٧

شهید مجتبی بابایی زاده

 برای مشاهده تصویر به اندازه بزرگ تر و دانلود روی تصویر کلیک کنید

نگاه تو از آسمان گاهی بر شانه هایم سنگینی می کند.

این سنگینی باعث شده است بعد شهادتت در روز حدقل 2 ساعت را با تو بگذرانم

این وبلاگ بهانه ای شده تا صدایت و چهره ات هر روز برایم یادآوری شود.

نبودنت را در این وبلاگ جستجو می کنم.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٢/٢٧

شهید مجتبی بابایی زاده

بیاد شهید روح الله نوزاد و شهید مجتبی بابایی زاده

قطاری که به مشهد می رفت

مسافرانش دلهایی بودند پر از دعا برای شهادت

همسفرانی که همسفر شدند در سفر به سمت خدا

در این سفر آخر که به پا بوس امام رضا (ع) رفتند چه از امام خواستند که به این زودی جواب گرفتند و با شهادت عاقبت بخیر شدند.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٢/٢۳

شهید مجتبی بابایی زاده

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٢/۱٤

کسانی که با مجتبی برخورد داشتن باید خاطرشون باشه که این شهید عزیز اول برخورد و موقع خداحافظی یک تکیه کلام جالب داشت.

"خیلی مخلصیم"

"مخلصیم به خدا"

حالا تصور کنید با خوشرویی که داشت و با یک لبخند این حرف رو می زد...

آقا مجتبی این اخلاصت بالی شد برای پرواز.

آقا مجتبی... خیلی مخلصیم

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٢/۱٠

شهید مجتبی عکس هایی رو که با رفقاش در کنار خلیج همیشه فارس گرفته بودن رو دوست داشت.

یک تعصب خاصی روی این اسم داشت. شاید به خاطر این تعصب به آب و خاک بود که خطرناک ترین کار را انتخاب کرد. بخاطر این که یک وجب از این آب و خاک که معتقد بود متعلق به امام زمان (عج) است زیر پای اجنبی نباشد خون خود را بر آن ریخت.

خونی که ریخته شد تا ریشه های این مملکت از جای خود تکان نخورد و مستحکم تر بماند.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٢/٩

شهید مجتبی بابایی زاده

خوشا آنان که پرواز را آموختند تا مرغ دست آموز دنیا نباشند، و به نور خدا رسیدند تا در سرمای بی خبری نمانند.

خدایا خون شهیدان را در تن ما جاری گردان و دست شهیدان را بر پیکر سردمان قرار ده  تا به ماندن خو نکنیم.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/٢/۳

شهید مجتبی بابایی زاده

حضرت فاطمه زهرا (س) مادر شهداست.

شهید مجتبی بابایی زاده زخمی بر سینه دارد.

زخمی که گواه است بر اقتدا به مادر شهدا.

مگر نه این است که شیعه شهادت در راه ولایت را از حضرت فاطمه زهرا (س) آموخته است.

زخم های سینه در این ایام یادمان می آورد مظلومیت ام ابیها را.

التماس دعا

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۱/٢۱

شهید مجتبی بابایی زادهدستخط آغشته به خون شهید مجتبی بابایی زاده که در هنگام شهادت همراه داشت.

مضمون نوشته ها شعری از مقام معظم رهبری است:

سرخوش  زسبوی  غم  پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم   وصال تو نگویم زکم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل  طوفانی  خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست  پشیمان  زپشیمانی   خویشم

از شوق شکرخند لبش  جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جانی خویشم

بشکسته‌تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند امین، بسته دنیا نیم اما
دلبسته  یاران  خراسانی   خویشم


التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
شهید مجتبی بابایی زادهسفره هفت سین شهدای صابرین در سال 88 در منطقه سیستان و بلوچستان
  شهدا دور این سفره نشستند و آرزو کردند...
شهدایی که از هفت سین سفره خود سعادت را برداشتند. سعادتی که نتیجه آرزویشان بود. سعادتی که با شهادت بدست آمد.
چه قدر سخت است چیدن هفت سین امسال
چقدر سخت می گذرد لحظه تحویل سال و دعا کردن و نگاه کردن به جای خالیشان
چقدر سخت می گذرد به پدر و مادر شهدا
چقدر سخت می گذرد به همسران شهدا چقدر سخت می گذرد به فرزندان شهدا وقتی جای خالیشان را می بینند.
برایشان آرزو می کنیم سلامتی را و صبر می خواهیم برای دل دردمندشان.
شهدا عیدتان مبارک
التماس دعا
نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

شهید مجتبی بابایی زاده

خیلی ساده زیست بودی

به دنیا و هرچه که بوی دنیوی داشت بی توجه بودی

نه دنبال نام بودی و نه دربند نان

دوست دارم شبیه تو شوم شبیه کلمه‌ای که خدا دوستش دارد؛ شهید

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

شهید مجتبی بابایی زاده

         سردار شهید محمد جعفر خانی                 شهید مجتبی بابایی زاده

شهید جعفر خانی از نسل انقلاب و جنگ مانده بود، گردو غبار خاکریزها از چهره اش پاک نشده بود.

غیور مردی که مراد بود در حلقه مریدان و نیروهایش. و بالاخره در ارتفاعات جاسوسان دروازه ای گشوده شد تا عرش و در آن شب تعدادی از این دروازه گذشتند.

 التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٢/٩

شهید مجتبی بابایی زاده برای نمایش و دانلود تصویر شهید مجتبی بابایی زاده در اندازه بزرگ تر روی تصویر کلیک نمایید.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٢/۳

شهید مجتبی بابایی زاده

تصویر کودکی شهید مجتبی بابایی زاده در کنار پدر و مادر بزرگوارش هنگام عزیمت پدر به جبهه.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

شهید مجتبی بابایی زاده

به چه فکر میکنی مجتبی جان

راه رفتنت را هموار کردی بی همراهی ما

رفتی تا رفتنت راه گشای ما باشد.

شهید مجتبی بابایی زاده

این روز ها خیلی سراغ عکسهایت می روم. هر دفعه تازگی دارند. تلاشها، زحمت ها و سختیهایی که کشیده اید در بعضی تصاویر ثبت شده برای روزگار ما.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱۱/۱۸

 

شهید مجتبی بابایی زاده

هر شهید کربلایی دارد و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه خون شهید جاذبه ی خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد...

سید شهیدان اهل قلم

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱۱/۱٥

با تشکر از زحمات بسیجیان پایگاه حضرت زینب(س) اندیمشک

دانلود کلیپ شهید مجتبی بابایی زاده

عزیزانی که از فایرفاکس(موزیلا) استفاده می کنن ممکن است برای دیدن کلیپ با مشکل مواجه شوند لذا توصیه می شود از اینترنت اکسپرورر استفاده شود.

التماس دعا

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

پلاک یاد تو را بر دلم آویزان کرده ام

این روزها خیلی دلم هوایت را می کند.

نبودنت را خیلی  سخت دوام می آورم.

یاد لبخند هایت بغض سنگینم را می ترکاند.

هنوز پدرت بعضی وقت ها برادرانت را به نام تو صدا میکند و بعد از کمی سکوت ادامه حرفش را میزند.

نبودنت را در نگاه جستجوگر مادرت حس می کنم.

مجتبی تو خودت را گذاشتی و رفتی

التماس دعا

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱۱/٦

بیست و دو هفته از شهادتشان، از پروازشان تا عرش ... تا خدا می گذرد.

شهید مجتبی بابایی زادهچگونه از یادمان برود شجاعت جعفر خان (محمد جعفر خانی)، ذکر سید محمود (موسوی)، لبخند مسلم (احمدی پناه)، اشک های یوسف (فدایی نژاد)، بزرگواری حسین (رضایی)، چشمان صمد (امیدپور)، مظلومیت غفاری (محمد غفاری)، جوانی مصطفی(صفری تبار)، بیقراری علی(پرورش)، شوق پرواز روح الله(نوزاد)، نگاه مجتبی (بابایی زاده) شور و عشق محمد منتظر(قائم)، وفاداری محرابی(محمد محرابی پناه)، صبر حسن(حسین پور) و رضایت عبدالزهرا(علی بریهی) که گواه بر مظلومیتشان بود.

خوشا آنان و جمع بهشتیان

یادشان می کنیم با نثار فاتحه ای بر روح بلندشان و از آنان می خواهیم که در جوار حق دعایمان کنند.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

یکی از ره آوردهای خون شهدا امنیتی است که در سایه آن زندگی می کنیم.

شهدای عزیز صابرین در شرایط بسیار سخت و متفاوت از این مرز و بوم صیانت کردند تا ما بمانیم و وظیفه ای سنگین بر دوشمان.

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

خدا یا کاری کن تا شرمنده شان نباشیم.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده عشق عجیبی به مقام معظم رهبری داشت. یادم هست حدود ده سال پیش عکس زیبایی از آقا بدستم رسید. قابش کردم . وقتی شهید مجتبی به منزلمان آمد عکس را دید، گفت یا همین را بمن بده و مثل این برایم پیدا کن.

عید همون سال یک عکس براش بردم. خیلی خوشحال شد.

شهید مجتبی بابایی زاده

الان توی منزل شهید عکس مجتبی و همرزمانش دور تا دور عکس آقا جمع شده اند.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٠/٤

من با وضوی عشق تو بیدار می شوم

من با نماز عشق تو هوشیار می شوم 

شهید مجتبی بابایی زاده

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/٢٧

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/٢٤

 

آواخر دی ماه 1378 بود. شهید مجتبی بابایی زاده و تعدادی از دوستانش در پایگاه بسیج مسجد حضور داشتند.

خبر میدهند که پیکر شهیدغلامعباس شیرزادی بعد از 15 سال توسط گروه تفحص پیدا شده و قرار است در شهر تشییع شود. مجتبی و دوستانش برای مقدمات مراسم و تجهیز تابوت به معراج شهدا میروند.

شهید شیرزادی

افتخار تجهیز و کفن کردن این شهید نصیب مجتبی می شود. و فردای آن روز شهید شیرزادی در بهشت زهرای اندیمشک دفن می شود.

تقدیر طوری رقم می خورد که بعد از 13 سال وقتی مجتبی شهید می شود در کنار شهید شیرزادی دفن می شود.

شهید مجتبی بابایی زاده

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/٢٠

مجتبی وقتی که همرزمانش شهید می شدند از تصاویر آنها قابهای زیبایی سفارش داده بود و در گوشه ای از منزلش موزه شهدا راه انداخته بود.

شهید نوزاد، شهید صیادی، شهید ایثاری، شهید شفیع پور، شهید زلفی...

مرداد ماه شهید علی پرورش هم که شهید شد تصویرش را داد مثل بقیه درست کردند و به موزه اضافه کرد.

یک ماه بعد قابی دیگر زینت بخش این موزه شد که تصویر زیبای قنوت شهید مجتبی بابایی زاده بود.

شهید مجتبی بابایی زاده

روحشان شاد

التماس دعا

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/۱۸

چند وقتی است که متوجه حضور معنویش شده ام.

این وبلاگ یک میهمان همیشگی دارد، میهمانی که بی نشان می آید و بی رد می رود.

میهمانی که رازهایی از مجتبی را همراه دارد، همراهی که هموار کننده راه او بود تا شهادت ... تا سعادت...

و صبورانه بدرقه اش کرد تا خدا...

شهید مجتبی بابایی زاده

محتبی هم در وصفش گفته بود: من مطمئنم که همسرم مرا عاقبت به خیر میکند.

امیدوارم لحظه هایی که در وبلاگ هستید حضور سبز مجتبی را احساس کنید.

از این پس در انتهای هر مطلبی که در این وبلاگ می گذارم می نویسم التماس دعا

و مخاطبش شمایید، از شما می خواهم که از مجتبی بخواهید دعایم کند.

التماس دعا

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/۱۸

شهید مجتبی بابایی زاده

شام غریبان

شمع و نیت و دعا

بغض گلو و گریه

دلتنگی و اشک

و باز دعا و باز دعا

شهید مجتبی بابایی زاده

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/۱٠

در راه حق هرکه بمیرد بود شهید

                     اندیمشک خزاب به خون شهید عزت(1) است

مجتبی گفت اگر روزی شوم شهید

                     امید که مدفن من در کنار عزت است

بار دگر غنچه ای با خون گلاب شد

                     اینک شهیدی دیگر مهمان عزت است(2)

 

(1) فرمانده شهید عزت الله حسین زاده

(2)قسمتی از شعر عابدین بابایی زاده در باره شهید عزت الله حسین اده

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/٦

شهید مجتبی بابایی زاده

در سرزمین عشق عاشقانه مانند شقایق پرپر شدند و لحظه های عشق را در نوردیدند و ستاره آسمان معرفت شدند . آنان از چه گذشتند که به انتهای عاشقی، به کاروان دلدار عاشق رسیدند.

کاش ما نیز مانند آنان به این کاروان برسیم .....

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/٤

این یکی از آخرین تصویرهای شهید مجتبی بابایی زاده است.

شهید مجتبی بابایی زاده

 شهید مجتبی بابایی زاده         شهید سید محمود موسوی

یکی از آخرین تصاویر شهدا در حال ساختن سنگر و استحکامات در منطقه مرزی سردشت قبل از شروع عملیات و پرواز به ملکوت

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٩/٢

شهید یایایی زاده

شهید محمد جعفر خانی-شهید مسلم احمدی پناه-شهید مجتبی بابایی زاده

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/۳٠

شهید مجتبی بابایی زاده

یکی از دوستان که با شهدای گمنام اندیمشک انس و صمیمیت خاصی دارد و گاهی وقتها آنان در خواب می بیند، نقل می کرد:

من اصلا اطلاع از شهادت شهید مجتبی بابایی زاده نداشتم، چند شب قبل از اینکه پیکر شهید بابایی زاده را برای تشییع به اندیمشک بیاورند (ظاهراً شب شهادت شهدای امنیت بوده) خواب دیدم مقبره شهدای گمنام شلوغ است به یکی از همین شهدا گفتم که چه خبر است و آن شهید بزرگوار هم گفت که قرار است مهمان برای ما بیاد.

شهید مجتبی بابایی زاده

و ما چند شب بعد شهید بابایی زاده را از محل همان شهدای گمنام اندیمشک بدرقه کردیم.

راوی یکی از دوستان شهید

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/٢٩

یادش بخیر ...

چه ساده بود و صمیمی

چقدر وسعت داشت

آرام بود و آغوش خدا را برگزید برای آرامش ابدی

شهید مجتبی بابایی زاده

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/٢٢

شهید مجتبی بابایی زاده

امیرحسین و محمد مهدی

نام ها و چهره هایی که برای دوستان مجتبی خیلی آشنا هستند.

بچه هایی که مجتبی آنان را دوست داشت و آنها که دیوانه ی مجتبی بودند.

از همان ساعات اولی که خبر شهادت عمو را شنیدند لباسهایش را پوشیدند.

تا نشانه ای باشد بر ادامه راه عموی شهید...

تا مجتبی هایی باشند در امتداد راهش...

محمد مهدی و امیرحسین، چشم عمو مجتبی به راه شماست....

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/٢٢

هر وقت بر سر مزار شهدا می رفت با حسرتی شیرین به عکس ها و نوشته های روی سنگ ها نگاه می کرد.

در سکوت با آنها حرف میزد.

در نجوایش آرزویی بود که برای برآورده شدنش به شهدا خیلی نزدیک شده بود.

حالا دیگر همسایه و هم صحبتشان شده...

شهید مجتبی بابایی زاده

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/٢٢

شهدای امنیت و اقتدار از نگاهی دیگر

با اینکه نظامی هستند و تکاورای سختی کشیده باز دارای روحیه ای شادند .

اینقدر شاد ،که قبل از اعزام به ماموریت مشغول انجام بازی کودکانه باشند.

نشسته: شهید مجتبی بابایی زاده

ایستاده در سمت چپ شهید صمد امیدپور

و همرزمانشان که آرزوی سلامتی دارم برایشان

شهید مجتبی بابایی زاده

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/۱٩

 

تصاویر شهید مجتبی بابایی زاده

با تشکر از وبلاگ بسیج

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/۱٤

  شهید مجتبی بابایی زاده

 
 
خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشد     آیینه  صفت  محو تماشای  تو  باشد
 
صاحب نظر  آن است که در صورت معنی   چشم از همه بربندد و بینای تو باشد
نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۸/٤

شهید مجتبی بابایی زاده

قنوت
قنوت یعنی لبیک به ندای یا ایتها النفس المطمئنة * ارجعی الی ربک راضیة مرضیة
قنوت یعنی خود را در دستها قرار دادن و نفس مطمئنه را به خدا تقدیم کردن
مجتبی جان ...
عاشقی قصه نانوشته ات بود و در قنوت تو دعا سبز تر بود.
اینک که پروانه سوخت ، شمع آب شد و خاموش اما قصه ی عشقت به پایان نرسیده است .
بوی خوش حضورت همیشه در زندگی ما جاریست .

دریا به طلب از برهوت تو گذشت             یک قافله نعره در سکوت تو گذشت

آن  روز اگر چه  تشنه  بودی   اما             صد رشته قنات  از قنوت تو گذشت

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٧/٢٥

شهید مجتبی بابایی زاده

مجتبی مسافری بود از تبار عشق و ایثار و شهادت

معتکف بود در زمین تا آسمان را تسخیر کند

و آن روز ...

روزی عجیبی بود

روز تشییع ...

پیکر مطهر و معطر شهیدی بر شانه های پرمهر از جنس نور به سوی عرش خدا بدرقه شد.

و او که سر در گرو عشق مولایش حسین داشت مسافر کربلای عشق بود و سرمت، عشقبازی مردم را به نظاره نشسته بود.

و در جشن عرشیان، میهمان خدا شد.

پروردگارا! ما را در تداوم راهشان نصرت و یاری فرما. آمین یا رب العالمین

منصور بابایی

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٧/٢٠

شهید مجتبی بابایی زاده

 

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اندیمشک با همکاری کانون فرهنگی ـ هنری روح‌الله و پایگاه مقاومت بسیج امام خمینی (ره) در راستای پاسداشت فرهنگ متعالی شهادت و ایثارگری و به مناسبت چهلمین روز شهادت شهید «مجتبی بابایی‌زاده» در شامگاه جمعه، 22 مهرماه همایشی را با عنوان «شبی با مجتبی» برگزار کرد.

در این مراسم که با حضور مردم و مسئولان شهرستانی و مسئول دبیرخانه کانون‌های فرهنگی هنری استان خوزستان برگزار شد، «کرامت میری» رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان اندیمشک با تکریم ایثار و ایثارگری گفت: ایثار و شهادت تنها دانشگاهی است که می‌تواند جوانانی چون شهید بابایی برای ما تربیت کند.

خاطره‌گویی یکی از همرزمان شهید و شعرخوانی 5 تن از شاعران دفاع مقدس،‌ پخش نماهنگ در خصوص ایثار، شهادت، دفاع مقدس و شهید بابایی زاده از دیگر برنامه‌های این مراسم یوده است.

یادآور می‌شود؛ همزمان در گالری تالار خورشید عکس‌هایی از دفاع مقدس، شهدا و شهید بابایی‌زاده در معرض دید علاقه‌مندان قرار گرفت.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٧/۱٧

اطلاعیه مراسم اربعین شهادت شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

ممکن است بعضی از خوانندگان ارجمند وبلاگ از نوع اطلاعیه تعجب کنند.

عزیزانی که زمان جنگ و اطلاعیه هایی که اون موقع چاپ می شد را بخاطر می آورند خاطرشان هست که با این گرافیک و شکل چاپ می شد.

شهید بزرگوار مجتبی بابایی زاده قبل از شهادت گفته بود که خیلی دوست دارم شکل اعلامیه حال و هوای اون موقع را داشته باشد و از اون اطلاعیه ها استفاده شود.

مجتبی جان این آرزوی قشنگت هم برآورده شد.

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٧/۱۳

 شهید مجتبی و شهدا

شهید مجتبی بابایی زاده

اول سال نو همراه شهید مجتبی بابایی زاده به مقبره ی شهدای گمنام رفتیم. ما را به غرفه ی عکسهای شهداراهنمایی کرد. با دیدن اون عکسها احساس ناراحتی میکردیم، اما مجتبی با خنده گفت اینها همشون خوشبخت شدن. اینکه ناراحتی نداره نمیدونم چی بگم یا چطور مجتبی روت وصیف کنم اما بعد از شهادتش تازه دارم معنی شهید رو درک میکنم. شهید فقط مختص انسانهای خدایی مثل مجتبی است که بعد از شهادتشون درک میکنیم که چه گلی بین ما بوده و دیگه نداریمش ...

خدایا به ماتوفیق بده بتونیم مثل مجتبی باشیم.

(برگرفته از نظرات دوستان شهید در وبلاگ)

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٧/٤

فرازی از زندگینامه شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده


در خرداد 1362 ، در محله ساختمان (کوی شهدا ی فعلی) اندیمشک و در دامان مادری عفیف و پدری سخت کوش و مؤمن و در خانواده ای متدین چشم به جهان گشود. نامش را "مجتبی" گذاشتند.
دوران کودکی او همزمان با سالهای پر بار دفاع مقدس بود .تربیت صحیح پدر و آموزه های اخلاقی مادر از همان دوران که فضا مملو از بوی جهاد و شهادت بود باعث شد او متفاوت از هم سن و سالانش بار بیاید.
دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی  را در اندیمشک و در دبستان "فردوسی" و مدرسه "آزادگان" گذراند.
از همان دوران کودکی و نوجوانی اخلاق خوب و پسندیده، نجابت و سخت کوشی، جدیت و نظم و انضباط همراه با تدین و تقوا در او نمود داشت.
تعصب و تقید به مسائل شرعی از او نوجوانی نمونه و ایده آل ساخته بود و از همین رو مورد احترام و تحسین همه بود.
در نوجوانی او شخصیتی منطقی و معقول داشت و آنچنان صلابت و وقاری در رفتارش هویدا بود که او را از دیگر همسن و سالانش متمایز میکرد.برخورد خوب و لحن کلامش و آرامش در رفتارش سبب برانگیختن احترام و تحسین همگان می شد. ارتباط عمیق عاطفی با خانواده و اقوام و دوستان داشت.
در این دوران بود که با عضویت در هیأت های فرهنگی و مذهبی عرصه دیگری در زندگی پر ثمرش نمودار شد.همواره در راهپیمایی ها و تجمعات و مراسم مذهبی شرکتی فعال داشت.
پاتوقش پایگاه بسیج مسجد حضرت ابوالفضل(ع) و مسجد امام حسین (ع) بود . از بارزترین اقدامات فرهنگی و تبلیغی  ایشان حضور در پیاده روی مسیر اندیمشک – تهران جهت شرکت در مراسم سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) در سال 1378 بود. در انتهای این برنامه بود که موفق به دیدار حضوری از نزدیک با مقام معظم رهبری شدند.
در سالهای بعد نیز با پای پیاده رهسپار زیارت عتبات عالیات شد. گفتنی است که همانجا کفنی خریداری  و تبرک میکند که سالها بعد بنا به وصیت خودش با همین کفن سر بر خاک میگذارد.
مجتبی بعد از پایان دوره متوسطه و اخذ دیپلم با اشتیاق فراوان با پوشیدن لباس سبز سپاه وارد این یگان مقدس شده و زندگیش وارد مرحله جدیدی می شود.

شهید مجتبی بابایی زاده
شوری در او افتاد ، عاشق بود به معنای واقعی. به مقام معظم رهبری ، شهدا و ارزشها عشق می ورزید. آرام و قرار نداشت، همه زندگیش را وقف این عشق خالصانه کرده بود.
در بدو ورود به سپاه یگان مخصوص "صابرین " را برای خدمت برگزید و چندین سال آموزش های سخت و طاقت فرسا را با موفقیت پشت سر گذاشت این آموزش ها از او تکاوری دلاور و شجاع ساخته بود در رزم و جنگ به گفته همرزمان و فرماندهانش از قویترین و باهوشترین نیروهای عملیاتی محسوب می شد و دارای قدرت عملیاتی بالایی بود.

شهید مجتبی بابایی زادهتکاوری دلاور بود که به دلیل توانایی بالای ذهنی و جسمی در چندین عملیات سخت و موفق بر علیه دشمنان مرزی نظام مقدس شرکت کرده بود.
در سال 1387 با خانواده ی متدین "پارسا مهر" وصلت کرد و با برادر بزرگتر خودش باجناق شد. زندگی ساده و با صفای مجتبی و همسرش زبانزد است. مجتبی خود این جمله را بر زبان می آورد که من مطمئنم که همسرم مرا عاقبت به خیر میکند.

شهید مجتبی بابایی زاده
در ادب و نزاکت، رعایت شئونات اسلامی، دستگیری از محرومین، ادای فریضه نماز، صله رحم کوشا بود و عدم تعلق خاطر به امور دنیایی  و مسائل مادی زبانزد بود.
همیشه در برخوردها لبخند بر چهره داشت حتی اگر از مسئله ای ناراحت بود لبخند میزد.
فرزند قهرمان اندیمشک  در تاریخ 1390/6/13 در عملیات پاکسازی مرزهای شمال غرب کشور از وجود اشرار و گروهک تروریستی پژاک در ارتفاعات جاسوسان در نبردی سخت به آرزوی دیرینش رسید و به فیض شهادت نائل شد. در هنگام شهادت ذکر یا "علی بن ابی طالب" بر زبانش جاری بود و به خیل شهدا پیوست.

شهید مجتبی بابایی زاده

 مراسم تشییع این شهید با شکوهی وصف ناپذیر که یاد آور سالهای دفاع مقدس بود در روز پنجشنبه 1390/6/17 برگزار شد .

شهید مجتبی بابایی زاده

پیکر پاک این شهید در بهشت زهرای اندیمشک در جایی که آرزوی دفن شدن در آنجا را داشت در کنار پسر عمه اش فرمانده شهید عزت الله حسین زاده آرام گرفت.
روحشان شاد.

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٧/٢

شهید مجتبی بابایی زاده

مجتبی جان ...

چه با شکوه بود سادگی نگاهت!

نگاه مهربانت سهم ما از تماشایت بود.

و لبخندت هدیه ای همیشگی

تو پاک بودی مثل چشمه

شکوه آُسمانی ات و مهری که تو در دل داشتی همه آیه بود.

یاد همه ی بودن هایت  دل را بارانی میکند...

منصور بابایی

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢٥

شهید مجتبی بابایی زاده

چند نفری بودیم که از بدو ورود به سازمان همیشه با هم بودیم تصمیم گرفتیم پس از چند صباحی خدمت در پایتخت به شهر های خودمان برویم که یکروز صبح خبر شهادت روح الله را شنیدیم...ماندیم که چگونه برویم و خاطرات روح الله را اینجا بر زمین بگذاریم که در یکی از شب ها روح الله بخواب یکی از بچه ها می آید و میگویید آن ارتفاع رو ببینید من اون بالا هستم شما هم باید خودتان را برسانید منتظرتانم بعد دو سال مجتبی موفق شد که به ارتفاع صعود کند و ما هنوز در ابتدای راهیم.

این عکس آخرین سفر مجردیمون بود-مشهد الرضا ع-قبل از زیارت-هنوز روح الله هم شهید نشده بود-تنها سفری بود که خاطراتش در جان و دلمان حک شده بود هر وقت دور هم منشستیم از این سفر یاد میکردیم-نمی دونم تو ای سفر روح الله و مجتبی چی گفتن به آقا-شایدم آقا یجور دیگه بهشون عنایت کرد...بهر حال ما جا موندیم از این قافله ارزو میکنم که یبار دیگه جمع دنیاییمون که همش با هم بودیم اون دنیایی شیم کنار  هم -خدا کنه کسی از این قافله به حق حضرت زینب س جا نمونه.....

راوی یکی از همرزمان شهید

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢٤

بدرقه ی قهرمان

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

 

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

نخستین بار بود که در تشییع پیکر پاک شهیدی شرکت می کردم،بدون هیچ آشنایی قبلی با خانواده و خود مجتبی...

فقط به خاطر اسم شهید و حقی که گردنمون داره خودمو ملزم کردم که در تشییع پیکر پاکش  شرکت کنم.

وقتی رفتم تو مراسم احساسم این بود که  از یک قهرمان و یک پهلوان و کسی که  از فتح جایی برگشته استقبال می کنم و اومدم به پیشوازش خیلی احساس عجیبی بود احساس غرور و افتخار می کردم.

همه ی مردم شهر اومده بودند از همه نوع قشر پیر و جوون، خرد و کلون،  بچه و بزرگ زن و مرد، آشنا و غیر آشنا

از هر تیره و طایفه ای، حتی اونی که اصلا هیچ ارتباطی با مجتبی نداشت اومده بود.

نظامی ها هم از همه ی ارگان ها اومده بودن ارتش ، سپاه ، بسیج ، نیروی انتظامی و همه ی اونا  با هر درجه ای که بودن برای مجتبی احترام نظامی گذاشتن از سرباز گرفته تا سردار و امیر

خلاصه اون روز همه بودن...

و  مجتبی...

 باعث افتخارشون بود همه احساس من رو داشتند و با حضور گرم و یکرنگ خود پهلوان و قهرمان شهرخودمون یعنی

شهید مجتبی بابایی زاده را  از خیابان های اندیمشک تا در وازه های بهشت  بدرقه کردیم تا بر بال فرشتگان در رضوان الهی عند ربهم یرزقون شود ...

تازه فهمیدم شهید شدن یعنی چه اگه تو عمرم یه قدم بی ریا و بی شیله پیله برداشتم همین شرکت در  تشییع پیکرپاک  شهید بابایی زاده بود.

با اینکه چند سال از جنگ تحمیلی گذشته ولی برام ثابت شد هنوز مردم شهیداشونو دوس دارن و به اونا احترام می زارن فرقی هم نمی کنه از کدوم طایفه و شهر باشه زیرا همه ی شهدا عزیزن

 راوی : مقداد رحیم خانی

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢٢

یکی از آرزوهای شهید مجتبی بابایی زاده این بود که در کنار پسرعمه بزرگوارش فرمانده شهید عزت الله حسین زاده دفن شود.

و چه زود این آرزو برآورده شد ...

شهید مجتبی بابایی زاده

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢٢

اون روز بهشت زهرای اندیمشک از خوشحالی حال و هوا دیگه ای داشت.

چند وقتی بود که منتظر بود...

و بالاخره آمد...

نه مثل همیشه بلکه بر روی دستان دوستانش تا بدرقه کنند وصالش را.

شهید عزت الله حسین زاده منتظرش بود...

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

شهید مجتبی بابایی زاده

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢۱

ای کاش میدانستم مادر داغدار شهید مجتبی بابایی زاده چه نجوایی باسینه فرزند شهیدش دارد...

شهید مجتبی بابایی زاده

 

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢۱

خاطره ای به نقل از دوستانش:

شهید بابایی زاده یک واژه و تکیه کلام خاص خودش داشت
ایشان در حرفهایش کلمه رویایی رو بکار میبردند

و ما دوستان به شوخی به ایشان میگفتیم مجتبی عشق شهادت است ...عاقبت هم شهادت نصیبش شد .

رویایش را خداوند به پاس صداقتش ، به پاس مردانگی و خلوص نیتش و پایداری و تلاشش در راه سیدالشهدا و شهدا و امام شهدا و رهبر انقلاب به واقعیت مبدل نمود...

من هرگز این بزرگوار را ندیدم که اخمی به ابرو داشته باشد و چنان چهره گشاده رو و لبخند ملیحی داشت که از هم صحبتی و هم نشینی با آن کسی خسته و زده نمیشد...

ان شاء الله که دوستانش را فراموش نکند و دستمان را بگیرد ...

 

شهید مجتبی بابایی زاده


شهید مجتبی بابایی زاده

 

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢۱

شهید مجتبی بابایی زاده

این عکس آخرین سفر مجردیمون بود-مشهد الرضا ع-قبل از زیارت-هنوز روح الله هم شهید نشده بود-تنها سفری بود که خاطراتش در جان و دلمان حک شده بود هر وقت دور هم منشستیم از این سفر یاد میکردیم-نمی دونم تو ای سفر روح الله و مجتبی چی گفتن به آقا-شایدم آقا یجور دیگه بهشون عنایت کرد...بهر حال ما جا موندیم از این قافله ارزو میکنم که یبار دیگه جمع دنیاییمون که همش با هم بودیم اون دنیایی شیم کنار  هم -خدا کنه کسی از این قافله به حق حضرت زینب س جا نمونه.....

راوی یکی از همرزمان شهید

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢۱

شهید مجتبی بابایی زاده و روح الله نوزاد

شهید مجتبی بابایی زاده علاقه زیادی به همرزمانش داشت.

و اما در این میان علاقه او به شهید روح الله نوزاد از جنس نور بود.

روح الله که شهید شد مجتبی هم بی قرار شد. پایش بر زمین سنگینی میکرد.

بی قرار بود تا وصال ...

روحشان شاد

نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/٦/٢۱

شهید مجتبی بابایی زاده

منصور بابایی زاده
مجتبای عزیزم... یادت بخیر ، با تبسمی همیشگی همه را میهمان مهربانیت می کردی! و بر لبانت زیارتنامه شلمچه جاری ... چشمانت در برهوت دنیا حقیقتی دور را جستجو می کرد. نمی دانم چگونه طاقت می آوردی بودن را. و در نهایت به سمت عشق پر کشیدی ای تمام عشق. از این پس هر نسیمی که صورتمان را نوازش کند به عطر گل خنده هایت آکنده است. و اینک ما مانده ایم وامانده در حومه سکوت در این سراب دنیایی. ----------------------------- شماره پیامکی شهید مجتبی بابایی زاده 09127236455
مدیر وبلاگ:
دوستان شهید بابایی زاده:
کدهای اضافی کاربر :