یادنامه شهید مجتبی بابایی زاده
شهادت: شهریور 1390- عملیات مبارزه با گروهک پژاک
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩٠/۱٢/٦

مجتبی از زبان خواهر

خانواده ما خیلی با هم صمیمی هستیم و اختلاف سنی در این صمیمت جایی ندارد من مواقعی میشد که ساعت ها با برادرم صحبت میکردم ما این تفکر رو نداشتیم که چون حالا دور از هم زندگی می کنیم خیلی از مسایل رو به هم نگیم ایشان روی حجابمون خیلی تاکید داشت کوچکتر که بودیم میگفت که چطور چادر بپوشید رفت و آمدتون چطوری باشه وقتی که بزرگتر شدیم گفت که من دیگه امسال به شما هیچی نمی گم چون میدونم دیگه به سنی رسیدی که میتونی تشخیص بدی پس هر جوری که خودت صلاح میدونی رفتار کن.....

ما  انتظار داشتیم  که جملاتی رو خطاب به ما گفته باشه چون که یکی از دغدغه های ایشان خواهرانشان بود اگر در وصیت نامه شان حرفی در مورد ما نمی زد باید تعجب می کردیم یعنی منتظر این بود که به این صورت با ما صحبت کرده باشند

  خاطره  شهید شیرزادی و شهید حسین زاده  از زبان  خواهر شهید

شهید عزت حسین زاده پسر دایی ما   با اینکه سن کمی داشته  فرمانده گردان حمزه بودن برای مرخصی به اندیمشک میان  وقتی از پدر ومادرشون خداحاظی میکنند که  دوباره به منطقه برگردند بمباران راه آهن در ۴ آذر اتقاق می افتد که خیلی ها در اون رو ز شهید می شوند مجتبی هم به دوستان گفته بود که جای من بین شهید عزت و شهید شیرزادی خواهد بود آخرین باری هم که به خانه آمد  دایی ما یعنی پدر شهید عزت بیمارستان بود در بخش آی سی یو که باید میرفتن و به امورشون رسیدگی می کردند   ما ه  رمضان بود  سفره افطار پهن بود  مجتبی به  پسر داییم زنگ زد که می خواهد به بیمارستان برود می گفت باید بروم برای روز شفاعت  از ایشون شفاعت بگیرم و دقییقا هم سه روز قیل از شهادت مجتبی   دایی ما فوت کردندحتما حکمتی داره  چون الان  سمت راست ایشون کسی دفن شده  است که  خود آقا مجتبی کفن کرده و سمت چپشون  پسر دایی ایشونه ...

  زندگی مشترک از زبان همسر شهید بابایی

حالا شما می گویید سه سال زندگی مشترک  و لی برای من این سه سال مثل سی سال بود. من و خواهر بزرگ آقا مجتبی با هم دوست بودیم و خوهر بزرگ من هم  همسر برادر بزرگ آقا مجتبی بودند.وقتی صحبت خواستگاری  شد ابتدا با مخالفت هایی رو به رو شد  ولی در کم تر از ۶ ماه  در ۱۰ رمضان سال ۸۷ ما به عقد هم درآمدیم یک مدت در اندیمشک زندگی کردیم و بعد در سال ۸۹  به تهران  منتقل شدیم  که میتونم بگم زندگی مشترک ما در تهران آغاز شد چون قبلش مرتب آقا مجتبی در ماموریت بود ماموریت های طولانی یک ماهه یا چهل روزه در تهران هم کارشان خیلی سنگین بود صبح میرفتن و شب می آمدند  ولی هر وقت از در میامدن  با وجود خستگی  می خندیدنداز سختی کار هم می گفتند من خودم متعجب بودم که با وجود این همه خستگی چطور دارن میخندنددر کل من از کارشان نمیتونم بگم خسته میشدم من می تونم بگم با این سه سال زندگی آخرت خودم رو ساختم

 فکر شهادت همسر 

من با آگاهی  کامل از کار ایشون  با در نظر گرفتن همه ی جوانب  قبول کردم و فکر شهادت ایشون رو می کردم مخصوصا بعد از شهادت شهید روح الله نوزاد که میتونم بگم با آقا مجتبی مثل برادر بود

شبی که  شهید نوزاد به شهادت رسیدند  آقا مجتبی با یکی از دوستان در قم تماس گرفتند و گفتند به حضرت معصومه بگو من فقط شهادت میخوام نه چیز دیگری....وبعد از شهادت شهید نوزاد من کم کم  فکر شهادت آقا مجتبی رو در ذهنم پر رنگ تر می کردم وقتی برای تشییع پیکر شهید نوزاد رفته بودیم  آقا مجتبی می گفت که مادر این شهید چه کار میکنه وقتی پیکر پسرش رو ببینه؟

ولی بعد مرتبا از برخورد مناسب مادرو خواهر و بستگان شهید در معراج صحبت می کرد !من هم اگر الان صبری دارم از تجربه هایی است که آقا مجتبی کم کم به من نشون  میداد فیلم شهدای دیگر رو می آورد  با هم میدیدم  یا شب هایی که من خودم تنها بودم من  می نشستم و اون  فیلم ها رو میدیدم این درس ها  رو خود آقا مجتبی به من می داد برای این هم هست که الان  خودم رو تنها حس نمی کنم  می گویم ۱۱ خانم دیگه هم مثل من هستن

 آخرین ماموریت و رضایت همسر

برا ماموریت های قبلی استرس هایی داشتم ولی آخرین باری که تماس گرفتند و خبر ماموریت جدید رو دادند خیلی راحت گفتم برو و خودم هنوز دلیل این آرامش را نمی دانم

 رمز موفقیت شهید از زبان  مادر شهید

من موفقیت های مجتیی را از خوبی های زن ایشان می دانم  چون از همه ی لحاظ همسرشان کامل هستن الان هم به خاطر خانم شان هست که اصلا فکر نمی کنم که مجتبی حضور ندارد

 شهید بابایی زاده در کلام پدر

 من شش پسر دارم که مجتبی پنجمین پسر من بود همه ی پسران من خوب هستن  من  از همشون راضی هستم  خودساخته هستن در مورد مجتبی هم رفتارش با من خیلی خوب بود  برای ما وقت می گذاشت   می گفت که ان شاءالله اسم نویسی کنیم با هم بریم مکه کربلا هر چن که وقتی مرز عراق آزاد شد او خودش کربلا رفته بود من هم همیشه می گفتم  اگر خدا قبول کرد حتما میریم من و مجتبی  مثل پدر و پسر نبودیم  مثل دو تا رفیق بودیم  مثل دو رفیق اگر داشتم تلویزیون نگاه میکردم  چیزی رو درست نمی شنیدم کلمه به کلمه برام تکرار می کرد!من قبول نمی کنم که مجتبی بچه ی این زمانه باشد

موقعی که برای چهلم شهید نوزاد به تبریز رفته بود یکی از دوستان نقل می کرد که مجتبی در مسجدی به مناسبت شهادت دوستش سخترانی کرده بود یک نفر پرسیده بود که ایشون کجایی هستن .؟داماد شهید نوزاد پاسخ دادند که خوزستانی هستند و همکار شهید نوزاد

گفتن که ایشون حتما شهید میشوند! قطعا این یکی از شهداست به سالی هم نکشید که مجتبی هم شهید شد ما امیدورایم که جوانانمون چه دختر و چه پسر به راه خیر هدایت بشوند.

خاطرات و نکات ذکر شده در دیدار بسیجیان پایگاه حضرت زینب با خانواده شهید مجتبی بابایی زاده ۱۵/۱۱/۹۰

برگرفته از وبلاگ پیروان ولایت

التماس دعا

منصور بابایی زاده
مجتبای عزیزم... یادت بخیر ، با تبسمی همیشگی همه را میهمان مهربانیت می کردی! و بر لبانت زیارتنامه شلمچه جاری ... چشمانت در برهوت دنیا حقیقتی دور را جستجو می کرد. نمی دانم چگونه طاقت می آوردی بودن را. و در نهایت به سمت عشق پر کشیدی ای تمام عشق. از این پس هر نسیمی که صورتمان را نوازش کند به عطر گل خنده هایت آکنده است. و اینک ما مانده ایم وامانده در حومه سکوت در این سراب دنیایی. ----------------------------- شماره پیامکی شهید مجتبی بابایی زاده 09127236455
مدیر وبلاگ:
دوستان شهید بابایی زاده:
کدهای اضافی کاربر :