یادنامه شهید مجتبی بابایی زاده
شهادت: شهریور 1390- عملیات مبارزه با گروهک پژاک
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: منصور بابایی زاده - ۱۳٩۱/۱/٢۸

روایت شهادت سه تکاور یگان صابرین قم در ارتفاعات پربرف شمال غرب

خبر کوتاه بود و جانکاه... سه پاسدار در کوه های شمال غرب بر اثر سرما یخ زدند و شهید شدند. کمتر از 48 ساعت به تحویل سال مانده بود. همه در تدارک عید بودند و زمان چنان باشتاب می گذشت که خبر در هیاهوی خیابان ها و غوغای نوروز گم شد. نمی دانم آن شب شما کجا بودید و چه می کردید، اما برای آنکه من و تو بی دغدغه گرمای بهار را لمس کنیم و پای سفره هفت سین، کاممان را از طعم نوروز شیرین کنیم، مردانی بودند که بر قله کوه ها ایستاده بودند، با سرمای استخوان سوز دست و پنجه نرم می کردند و چشم بر افق داشتند تا مبادا حرامیان آسایش این دیار را آشفته سازند.
چه باید گفت؟! و اصلاً چه می توان گفت؟ که واژه ها در شرح این مردانگی و دلدادگی، بس حقیرند. این سطور کم مایه، تذکری برای ماست تا بدانیم که حریم این جغرافیا با چه قیمتی امن است که اگر بدانیم و نگاهی بر خود و اعمالمان اندازیم، جز عرق شرم حاصلمان نخواهد بود.
سلام خدا بر مجاهدان راه حق، سلام خدا بر تمام آن کسانی که این حماسه و شور را آفریدند...

چهارشنبه 24 اسفند 1390
منطقه عمومی سردشت / ارتفاعات جاسوسان / نقطه صفر مرزی
شش ماه از عملیات پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه که منجر به پاکسازی منطقه شمال غرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد می گذرد و ارتفاعات جاسوسان از مناطقی است که حراست از آن به نیروهای لشگر عملیاتی 17 علی ابن ابیطالب(ع) واگذار شده است و بچه های گردان تکاور این لشگر مسئول آن هستند. و برای آن که دل به دریا زده و کاسه سر خویش را به خدا عاریت داده، کویر خشک و تف دیده قم را با قله های پوشیده از برف تفاوتی نیست که همه جا محضر خداست.
نزدیک ترین روستا به ارتفاع، آلواتان است که برف سنگین امکان تردد با ماشین را نمی دهد و اگر کاری باشد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن برسانند. بیشتر رزمندگان در دامنه ارتفاع مستقر هستند و تعدادی بر قله، که به نوبت عوض می شوند. چهارشنبه ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله می شوند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه پرفراز و نشیب را طی کنیم.
می دانم باورش برایتان سخت است. برای من هم سخت بود. هر موقع به آن فکر می کنم، یاد فیلم های سینمایی می افتم. همان فیلم هایی که کوهنوردان راهی فتح اورست هستند و گرفتار طوفان و کولاک می شوند، اما این یک فیلم سینمایی نیست. فرمانده گردان می گوید: «برف چنان سنگین است که بلدوزر مدفون شد و با مین یاب پیدایش کردیم! و تویوتا را حتی با مین یاب هم نتوانستیم پیدا کنیم! هر کس باور نمی کند، بیاید و ببیند که بلدوزر هنوز هم توی برف گیر کرده است.»
به قله که رسیدند، قرار بود حسین صباغیان و جواد دوست محمدی بمانند. روح الله شکارچی گفت من می مانم. سعید غلامی شهروز هم گفت:من هم می مانم. سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل دلش هوای بچه ها را کرده بود و با ماشین خودش راه افتاده بود و آمده بود منطقه.
چهار نفری آمدند پیش رفیعی و گفتند سلیمانی هم بماند. رستمعلی گفت :سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. فرمانده راضی شد. محمد هم ماند.
یک روز مانده به تحویل سال / قله
روی ارتفاع، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده است. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر هستند و در دو سنگر دیگر سربازان. سرما چنان است که فقط کسانی که مسئول نگهبانی هستند از سنگرها بیرون می آیند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می مانند. شکل سنگرها طوری است که مستقیم به بیرون راه ندارد و داخلشان کاملاً تاریک است. در سنگر ظلمات مطلق است و بیرون سپیدی مطلق و دیگر هیچ. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کنند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
حسین صباغیان ماجرای آن شب را این گونه روایت می کند: فقط روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدیم اوضاع جوی خوب بود. از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. کولاک بود. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردیم کمترین مقدار غذا را مصرف کنیم تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشیم. آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردیم تا فقط ضعف نکنیم. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت. ارتباطمان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتیم. حتی می توانستیم با موبایل هم حرف بزنیم.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله شکارچی پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد گرفته بود و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 بود که آمد و گفت: امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم. قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدم. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند. نمی توانستم سنگر سربازها را پیدا کنم. صدا زدم و از بچه ها کمک خواستم. سعید آمد بیرون. گفتم سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است. سعید یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد و دهانه را باز کرد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.
جواد آمد بیرون. همه تلاشمان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. من رفتم و سنگر سربازها را پیدا کردم و آنها را آوردم بیرون. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و من با چند سرباز رفتم سراغ سنگر بعدی سربازها. دو ساعت تلاش کردیم تا آنها را پیدا کردیم و از سنگر بیرون آوردیم و در واقع نجاتشان دادیم. دیر جنبیده بودیم، همه زیر برف مدفون شده بودند. موتور برق از کار افتاده بود. یعنی سوختش تمام شده بود. تانکر سوخت زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.
حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتیم سراغ سنگر خودمان. جواد رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!
نمی شود آن لحظات را توصیف کرد. دست و پای همه مان دچار یخ زدگی شده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان به بدنمان یخ زده بود و مثل چوب خشک شده بود. حتی کلاهمان! با این حال با بیل افتاده بودیم به جان برف و تلاش می کردیم.
ساعت پنج و20 دقیقه بود که بالاخره دهانه را پیدا کردیم. برف ها را به سرعت کنار زدم. چشمم به محمد افتاد. توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردم. نبض و تنفس نداشت. شروع کردم به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدم و فرستادم بیرون.
خودم را رساندم داخل سنگر. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردم برای آنها هم انجام دادم اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود ...آنها هم شهید شده بودند... اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد. حالا شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند.
از مقر درخواست هلی کوپتر کردیم. یکی - دو ساعتی کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند، پایگاه را ترک کرد. ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند. من و جواد باید روحیه خودمان را حفظ می کردیم و جان آنها را نجات می دادیم. راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتیم، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتیم. بالاخره رسیدیم مقر. دستکش به دستم یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچم کنده شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد! الان دستهایش پر از تاول است.
فردا طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد. ما هم پای پیاده راه افتادیم به سمت آلواتان. این بار بدون محمد و روح الله و سعید. روز عید بود...
آن که می دانست رفتنی است
روح الله همان طور که از نامش هم پیداست، بچه انقلاب است؛ متولد 57. اصالتاً اهل فردو بود. همان روستایی که به برکت شهدایش که بیشترین شهدای روستایی در کل کشور است، خار چشم دشمنان است و از آن واهمه دارند. پسرش محمدمهدی پنج ساله است.
پدرش می گوید؛ وقتی دنیا آمد نیت کردم نامش را بگذارم روح الله. بعضی ها ما را می ترساندند و می گفتند برایت دردسر می شود. رفتم ثبت احوال. مامور ثبت احوال گفت اسم بچه تان را چه می خواهی بگذاری؟ گفتم
روح الله. خوشحال شد. او هم انقلابی بود.
خانواده شکارچی سه پسر دارند و روح الله پسر دوم آنهاست. محمد علی -پدر روح الله- با صلابت می گوید؛ همه خانواده ما آماده شهادت هستند. وقتی خبرش رسید، رفتم به مادر و خانمش گفتم: اگر
99 درصد احتمال مجروحیت و یک درصد شهادت روح الله باشد، کدامش را می خواهید؟
مادرش گفت: من با شهادتش مشکلی ندارم. فقط می خواهم پیکرش را برایم بیاورند. علیرضا آسنجرانی که سال های متمادی همرزم وی بوده می گوید؛ در برگزاری مراسم و یادواره شهدا همیشه پیشقدم بود. در فردو داشتند جای تابلو شهدا را آماده می کردند که او چند جا بیشتر آماده کرد. بچه ها بهش گفتند اینها اضافه است. گفت؛ می دانم اما پر می شود. یکی اش هم مال من است.
یک بار در منطقه با قاطعیت گفت که من صد و پنجمین شهید فردو می شوم. بچه ها خندیدند و به شوخی گذشت. قبل از او یکی دیگر از بچه های لشگر در شمالغرب شهید شد و روح الله شد صد و ششمین شهید فردو.
پرواز با مرغ سحر
محمد متولد سال 61 است و دخترش مهیا هنوز دو ساله نشده است. محمد از بچگی ساکت و آرام بود. عمویش رزمنده بود و وقتی عمو را در لباس رزم می دید، می گفت؛ دلم می خواد پسر تو باشم و بیام سپاه و این لباس رو تنم کنم و شهید بشم.
مادرش تعریف می کند؛ خیلی لباس سپاه را دوست داشت. بچه که بود ول کن نبود و می گفت الا و بلا باید برایم لباس پاسداری بگیرید. هرچقدر گشتیم لباس اندازه اش پیدا نکردیم. یک دست لباس خریدیم و خودم برایش کوچک کردم.
فرزند ارشد خانه بود. خیلی تودار بود و چیزی را بروز نمی داد. یک بار با موتور تصادف کرده بود. آمد خانه. گفت خورده ام زمین.
آذر زندی -همسر شهید- می گوید:در کار خانه خیلی به من کمک می کرد. البته هر وقت که بود چون خیلی وقت ها در ماموریت بود. امسال قبل از عید، یک ماه خانه بود و خانه تکانی عید را هم خودش کرد. قبل از عید رفتیم خرید. برای خودش فقط یک جفت کفش خرید. هر بار می رفت ماموریت، می گفت؛ سعی کن خودت و بچه خیلی به من وابسته نشوید.
به موسیقی سنتی هم علاقه زیادی داشت. سنتور و تار و نی داشت و گاهی می زد. البته فقط در خانه و برای ما. اغلب هم مرغ سحر را می خواند.
مرغ سحر ناله سر کن...داغ مرا تازه تر کن...
آسنجرانی که 14 سال همرزم محمد بوده است درباره او چنین می گوید؛ محمد به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد. پارسال رفتیه بودیم افطاری. اذان را که گفتند همه مشغول افطار شدیم. محمد اول نمازش را خواند، بعد آمد سر سفره.
هم آشپزی اش حرف نداشت و هم نشانه روی اش. تک تیرانداز ماهری بود و به ندرت نمره اش زیر 100 می شد. مدال و مقام هم در تیراندازی داشت. احترام بزرگ تر برایش خیلی مهم بود. حتی اگر طرف یک سال از او بزرگ تر بود، پایش را جلوی او دراز نمی کرد.
صبور بود و کارهایش را با سلیقه خاصی انجام می داد. در همین منطقه شمال غرب یک شب خبر دادند که یک تیم ضدانقلاب قرار است بیاید. محمد از ساعت 10 شب تا دو پشت دوربین نشست و منتظر ماند و بالاخره یکی از آنها را شکار کرد و آن دو نفر هم فرار کردند.
این بار که آمده بود منطقه، ریشش از همیشه بلندتر بود. سر به سرش گذاشتیم و گفتیم؛ تو که وامت رو گرفتی پس چرا دیگه ریشت رو بلند کردی؟! محمد هم خندید و گفت؛ خدا رو چه دیدی؟ شاید ما هم شهید شدیم. روزی که خواستند ما را بشورند نگویند پاسدار بی ریش!
دل و جرأت اش حرف نداشت و همیشه دوست داشت در خط مقدم درگیری باشد. به موسیقی و فیلم هم علاقه داشت. مخصوصأ فیلم هایی که درباره تک تیراندازها بود. بیشتر از جنبه سرگرمی ریز می شد و به جنبه های آموزشی فیلم توجه می کرد.
تیربارچی زاهد
سعید غلامی شهروز متولد 1362 است. از بچگی اهل مسجد و انگار از سنش بزرگ تر بود. در کارهای فرهنگی مسجد همیشه فعال بود. در زندگی اش آدم صرفه جو و ساده زیستی بود. او فرزند چهارم خانواده است و خود پدر ابوالفضل چهار ساله است.
تنها خواهر سعید در حالی که بغضی سنگین در صدایش نهفته است درباره برادر شهید خود چنین می گوید؛ ساکت و مظلوم بود و بشدت از غیبت ناراحت می شد. وقتی کسی غیبت می کرد سرش را با ناراحتی پایین می انداخت.
به حضرت ابوالفضل علاقه شدیدی داشت. وقتی بچه اش دنیا آمد؛ گفتم چرا اسمش را گذاشتی ابوالفضل گفت: من هر کاری را بخواهم شروع کنم می گویم: یا ابوالفضل.
وصیت نامه اش را نوشته بود و آماده شهادت بود. حرف که می شد می گفت ممکن است من هم روزی شهید شوم. یک بار گفتم: چرا پیش خواهرت از این حرف ها می زنی؟ نمی گویی خواهرت طاقت نبودنت را ندارد؟
سعید گفت: این طور نگو خواهر. پس حضرت زینب چطور آن همه مصیبت را تحمل کرد؟!
غذایش کم بود و اهل پرخوری نبود. خانه ما که می آمد اگر می خواستم برایش تشک بندازم اجازه نمی داد و می گفت، اگر امروز روی این تشک نرم بخوابیم فردا پس چطور می خواهیم روی خاک بخوابیم؟!
خاطره آسنجرانی هم شنیدنی است؛ سعید تیربارچی بود اما در همه کارها داوطلب بود. یک شب ساعت سه و نیم بود که دیدم دارد می رود بیرون سنگر. گفتم سعید کجا؟ گفت می روم روغن موتور برق را عوض کنم. گفتم حالا بیا بخواب فردا صبح عوض می کنی. گفت: نه! یادم رفته بود و الان یادم آمد. ممکن است مشکلی برای موتور پیش بیاید.


روحشان شاد

منصور بابایی زاده
مجتبای عزیزم... یادت بخیر ، با تبسمی همیشگی همه را میهمان مهربانیت می کردی! و بر لبانت زیارتنامه شلمچه جاری ... چشمانت در برهوت دنیا حقیقتی دور را جستجو می کرد. نمی دانم چگونه طاقت می آوردی بودن را. و در نهایت به سمت عشق پر کشیدی ای تمام عشق. از این پس هر نسیمی که صورتمان را نوازش کند به عطر گل خنده هایت آکنده است. و اینک ما مانده ایم وامانده در حومه سکوت در این سراب دنیایی. ----------------------------- شماره پیامکی شهید مجتبی بابایی زاده 09127236455
مدیر وبلاگ:
دوستان شهید بابایی زاده:
کدهای اضافی کاربر :